در اين چند روز كه محصور بودم و از جائى خبر نداشتم امروز كه راه تردد باز شد معلوم شد كه شب 15 ماه جناب حاجى ميرزا ابو الحسن انگجى و آقا سيد كاظم و آقا ميرزا على اكبر و جمعى در منزل حاجى محمد على آقا اجتماع كرده و در خصوص جواب تلگراف شاه مذاكرات كردهاند و جوابى هم نوشته بودند كه بشاهزاده بفرستند ، حاصلش وجوب اطاعت حجج الاسلام نجف و ترك معاندت با دولت بود .
روز 15 كه كربلاى حسين خان مقتول و رفقايش فرار ميكنند ، تفنگچيان تصور مىكنند كه او را شتربانيان زنده گرفتهاند . به اين مناسبت شب 16 آقا سيد كاظم خلخالى و آقا ميرزا على اكبر و آقا سيد رضى و آقاى آقا ميرزا على آقاى خودمان و جمعى ديگر را به انجمن احضار كرده درصدد ايذاء حضرات [ كه نمايندگان اسلاميه بودهاند ] برميآيند كه ما شما را حبس ميكنيم تا شتربانيان حسين را رد نمايند . بناى كشتن ايشان را ميگذارند و هايهو بلند مىشود بيچارهها را در اطاق كوچكى حبس ميكنند ، بالاخره و بلطايف الحيل حضرات را مستخلص مينمايند . يعنى به آن تفنگچيان ميگويند نزد ستار خان ميفرستيم كه او تلف نمايد و به اين بهانه از دست ايشان خلاص ميكنند . خدائى شده كه حضرات كشته شدن حسين را در آن ساعت نفهميدهاند و الا آن بيچارهها را مسلما مىكشتهاند .
در اردو .
روز 17 ماه كه در شهر آن وقايع رخ ميداد ، در اردوى شاهزاده نيز پاره گزارشات اتفاق ميافتد . مجتهد و امام جمعه كه آنجا بودهاند مجتهد شب 16 ماه به اردو رفته بود . با شاه مخابرهاى مينمايد و شكايت از شاهزاده مىكند و شاهزاده نيز مخابرات مفصل كرده تقصير را به گردن حضرات وارد ميآورد و در اين بين با امام به كنار آمده او را متقاعد مىكند كه جنگ صرفه و صلاح نيست ، بعد مجتهد حاضر مىشود و شاهزاده شكايت از وضع كار مىكند مجتهد پرخاش مينمايد كه كاش نمىآمديد و هرچه زودتر برويد بهتر ،