تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمل رشوند ( فارسى ) — صفحة 150

مساهمون:

ص١٥٠
عزاى كلى را عروسى پنداشته ، درب صندوقخانه‌هاى اسباب را بدون اطلاع وصىّ گشوده ، مفاتيح ابواب را به خالهء مكرمه به اين نويد كه وصلت كند گذاشته ، بمنجقات و كيسه و مهر ثبتى او را مستحسن آمده ، به وعد و وعيد مستظهر و اين حركات مستهجن را مزيد مفاخرت خود ساخته ، به باغ سبز او را اميدوار و با اين زرد ضعيف تن مصيبت‌زده حقير كمال عداوت و تير عناد را به چلهء كمان گذاشته ، در آن چلّهء زمستان كه گدوكها سفيد و برف چنان‌كه به رفرف عبور و عثور داشت كه كسى پرواز كند ، احضار به شهر اين حقير پىدرپى و پشت و روى كاغذ را به كلوخ‌اندازى حرفهاى درشت و نيك و زشت سياه مىنمودند . خاصه آخوند آقا كه خود در مجلس وصيت بوده و مهر كرده بود ، به طمع اخذ و جرّ ملّائى ، زبان سرخ در تحريك و بىايمانى گشوده ، كبودى لباس نيلى تعزيت را بيرنگ و نيرنگ‌ها به كار برده ، اورنگ فضيلت كه از او رنگ نداشت ، زنگ بر قلوب و قالب مدعى و مدعى عليه وارد آورده ، با عصائى كه ثانى سحر سحراى فرعونى بود در دست ، خود را نمرودوار به آتش نيران زده ، انس به همشيره‌زاده گرفته ، رهنمائيهائى شدّادى پيشنهاد و تصميم خاطر داده ، هرچند ميرزا نصير و والدهء حسينعلى در مقام نصيحت برآمده كه با ما سوار شو بيا به رودبار مردم همگى از اقارب و عشاير در لبس عزا و سرها چون خارپشت به پشت گرمى اينكه تو خواهى رفت و خلع مصيبت از ايشان نمود ، اكتفا ننموده ، والدهء حسينعلى مراجعت نمود . تفصيل را مفصلا مذكور و از زحمت توقف و سرما و اياب و ذهاب شكايتها نمود . لابد عاليجاه آقا محمد ابراهيم نايب تشريف آورده ، مجموع اولاد و احفاد و اخوان را در سرعمارت نشانده سر تراشيدند و ميرزا محمد على خان هم كه حرفهاى خودش را جواب نشنيد ، ادّعا و وصلت را با دست خالى نمونهء موج سراب و سكر شراب ديد و به طهران رفت . اينجانب چون به حساب كار سوار و تدارك ملازم و محاسبهء ضابط و رعيّت رغبت نكرده بودم ، به محاسبات ضابط و احضار سرجوقگان و سوار پرداخته كه شايد اين پيادگان را كه مانند استخوان سفرهء شطرنج مات و از هرات