روز سهشنبه بيست و سوّم همين ماه پيش سلطان آوردند . و برادر او را گرامى كرد ، چنان كه از حلم او سزيد . و استاد اسمعيل را كه وزارت همين ملك كرد ، سياست فرمودند . و روز سهشنبه بيست و يكم ربيع الاوّل از راه امير علاء الدّوله كرشاسپ بن على بن فرامرز را به فرمان سلطان اندر خيمه بگرفتند و به قلعهى فرّزين بردند . و به ماه رجب اندر علاء الدّوله دزدار را بكشت ، و از فرّزين سوى خراسان رفت به درگاه سلطان اعظم . و امير دبيس بن صدقه عاصى شد ، و سلطان از بغداد به وى فرستاد ، از جاى برخاست و به لحمه * اندر شد و برادرش ، امير منصور ، را به درگاه عالى فرستاد ، و از پس چند روز او را به سراى خلافت بردند و محبوس كردند . و اندر محرّم سنهى خمس عشر امير سيّد علاء الدّوله زرير از درگاه بازگشت . و يكم ماه شب آدينه از دنيا بيرون شد به ظاهر بهستون اندر راه . و اندر آخر صفر به بغداد كمال على را بكشتند ، باطنيان . و سلطان چون به در همدان آمد وزارت به شمس الملك عثمان بن نظام الملك داد ، و بر مبلغ هفتصد هزار دينار موافقت بستد تركت علاء الدّوله را . پس سلطان عزم آذربادگان كرد ، و حادثهى خاتون افتاد به همدان ، و به تبريز سلطان جيوشبك را سياست فرمود كردن و سوى شماخى و شروان رفت ، اندر سنهى ستّ عشر ، و ابخازيان را دفع كرد و شروانشاه را از قلعه به زير آورد و بازگرديد . و هم به آذربادگان شمس الملك را قبض فرمود و بفرمود كشتن و سرش به حضرت خراسان فرستاد . و چون قوام الدّين ابو القاسم النّاصر بن الحسين در سنهى ثمان عشر از درگاه سلطان اعظم بازگرديد در خدمت مهد ميمون * ، به حضرت سلطان معظّم رسيد به همدان . خلعت وزارت پوشيد بيست و هشتم ماه روز چهار شنبد . و بعد ازين حادثهها افتاد ، و ملك مسعود را سلطان اعظم پيش خود خواند ، و از هر جنس اضطرابها بود از دبيس ، تا حاجت آمد بيرون آمدن امير المؤمنين المسترشد باللّه و كارزار با دبيس و متشرّد شدن و پيوستن او به ملك طغرل و رفتن به درگاه خراسان به خدمت بارگاه عالى سلطان اعظم .
و اين شرحها ، اخبار سلطان اعظم و معظّم محمود ، اندر عهد خلافت امير المؤمنين مسترشد اندر آخر به جايگاه اصل نويسم - اگر از حقّ تعالى توفيق يافته شود - كه اين هر سه دولت متّصلست باهم . و بيشتر ازين تا سنهى عشرين و خمسمايه هم برينسان مختصر نتوانستم ذكر كردن . و هرچه حادث شده است و شود از سنهى عشرين و خمسمايه هم برين سان مختصر در آخر اين مجلّد ياد كنيم ، تا
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح نجم الدين سيف آبادى ) ( فارسى ) — صفحة 319
مساهمون: ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )
ص٣١٩