و مرا اين تاريخ از املاى امير عمادى محمود بن الامام السّنجرى الغزنوى حفّظه اللّه معلوم شد ، و آن را به محلّ اعتماد توان داشت . پس اخبار و سير و فتحهاى سلطان محمود و غزاها اندر هندوستان و مولتان ، و آوردن منات ، و همچنين به نواحى تركستان و هر نواحى بسيار بوده است . و دران معنى كتابهاى مفرد ساختهاند ، چون يمينى ، بيهقى و ديگر مصنّفات كه دران دولت ساختهاند ؛ ايراد آن لايق اين مختصر نيست - اگر توفيق يابيم گوييم .
و مسعود ، پسرش ، سخت قوىهيكل و باقوّت بوده است ، چنان كه از كارهاى او كه به قريب العهد كرده است و حكايت قوّت و توانايى او و صفت گرزش كه به غزنين نهاده است ، حقيقت مىشود كه آنچه از پيشينگان بازگفتهاند ، چون كرشاسپ و سام و رستم و ديگران ، متصوّر تواند بود .
و آخر عهدش به رباطى كه آن را ماريگله خوانند ميان دو آب كه در راهست از غزنين تا لهاور ، بر رهگذر ، غلامانش چاهى ژرف بكندند و فراخ ، و به خاشاك و چوب سرش پوشيده كردند ، تا مسعود دران جايگاه افتاد . و بدان جايگاه سنگ نيافتند ، جوالها و غرارهها ريگ پر همىكردند و به وى فرومىگذاشتند . و مسعود آن را بدان گرانى به دست همىگرفت و زير پاى همىنهاد ، تا نزديك رسانيد كه برتواند آمد . پس از مطبخها هاونها و چيزهاى سنگى بياويختند از نهيب جان و بر سر او مىزدند پشتاپشت ، تا سست شد و كشته گشت . و اين عجايبتر از چاه رستم كه شغاد كنده بود . و توانايى عظيم داشته است .
و نخست نام سلطنت بر پادشاهان از لفظ امير خلف ، ملك سيستان ، رفت .
چون محمود او را بگرفت و به غزنين آورد ، گفت : " محمود سلطانست . " و ازان پس اين لقب مستعمل شد .
و طغرل غلام مسعود بود ؛ و آنست كه با الب ارسلان سلطان حرب كرد . و عبد الرّشيد پسر خداوندش را بگرفت و به قلعه بازداشت ، تا بمرد . و فرخزاد برخاست ، و كار طغرل سپرى شد . و بهرامشاه اينست كه درين ايّام سنجر او را قبض كرد ، بعد از شكستن سپاه غزنين ، و به خراسان آورد ، و باز به پادشاهى و خانهى خويش فرستادش . و تا اين غايت هنوز بجايست ؛ و در آخر اخبار گوييم - إن شاء اللّه .
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح نجم الدين سيف آبادى ) ( فارسى ) — صفحة 313
مساهمون: ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )
ص٣١٣