تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح نجم الدين سيف آبادى ) ( فارسى ) — صفحة 147

مساهمون:

ص١٤٧
بهشت همىگفت . شدّاد گفتا : " من خود بر زمين چنان بهشتى بسازم . " و اين شدّاد بن عاد بن عملاق ابن عمّ ضحّاك بوده است . كس فرستاد سوى او ، درخواست تا بفرمود كه هرچه زر و سيم و جواهر و مشك و عنبر و ازين نوع آنچه يابند ، اندر شهرها سوى وى فرستند . و در سير الملوك خوانده‌ام كه گويد ضحّاك از قبل شدّاد بود . پس اندر ايستاد و چندين هزار مرد را از صناعات گوناگون با همه ساز و آلات فراز آورد و بناى اندر گرفت ، باغ ارم را ، و قصرها و جويها از زر و سيم و درختان از گوناگون جواهرهاى آراسته ، و همه خاك زمين از مشك و زعفران و عنبر و كافور ، و غلامان و كنيزكان خوب‌روى درنشاند ، و قصرهاى آراسته به نعيم و فرشهاى الوان . و اندر مدّت صد سال تمام كردند ، و سيصد سال نيز روايتست از كعب الاحبار . پس شدّاد دررفت كه بهشت را ببيند ، تا ديده به دروازه‌ى آن اندازد . ايزد تعالى باد عذاب بريشان گماشت ، تا ايشان را برگرفت و بر زمين زد تا جمله هلاك شدند . و ازان قصر بهرى چند به جايگاه مثبت است . و اندرين قول ايزد تعالى ناطق است :
أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِعادٍ ، إِرَمَ ذاتِ الْعِمادِ ، الَّتِي لَمْ يُخْلَقْ مِثْلُها فِي الْبِلادِ .
« 1 » و ذات العماد بدان گفته است كه همه قصرها به عماد و ستونها از زمرّد و پيروزه برداشته بود . پس آن بهشت همچنان بماند و ناپديد شد . و به عهد معاويه بن ابى سفيان عبد اللّه نامى را شترى گم شده بود ، و مىگرديد ، گفت ناگاه بدان بهشت رسيد . و خيره گشت اندران ، و خواست كه ازان چيزى بركند . نتوانست از سختى كه بود . پس قدرى آنجا حيله كرد و بكند ، و گفتا : " نيارستم پيشتر رفتن كه ترسيدم كه گم گردم . و نيز عقل رفته بود از نيكويى آن ، و چشم خيرگى همىكرد . پس آن را پيش معاويه آورد و ازين خبر بگفت . آن را نگاه كردند ، تباه شده بود . و هرچه جز زر و سيم و مشك بود از حال بگشته بود . بر آتش بگداختند ، اندكى زر به جاى آمد . معاويه كعب الاحبار را بخواند و از حديث إرم بازپرسيد . كعب گفت : " هرگز هيچ آدمى آنجا نرسد ، مگر شتربانى سرخ موى ، و پس نيايد هرگز . " پس اين عبد اللّه را بياوردند همچنان بود . و نيز گويند خود آنجا نشسته بود . كعب الاحبار گفت : " تواند بود كه اين مرد باشد كه آن جايگاه رسد يا خود رسيده باشد . " معاويه شگفت ماند . پس سپاهى را با اين عبد اللّه بفرستاد . بدان جايگاه برفتند و هيچ اثرى نيافتند . و پيش از هلاك شدن عاديان قربان فرستاده بودند به مكّه از بهر قحطى كه خداى
هامش
( 1 )Sure 89 , Verse 6 - 8 .
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح نجم الدين سيف آبادى ) ( فارسى ) — صفحة 147 | ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى ) / نجم الدين سيف آبادى / زيگفريد وبر