قطعه
فراز قدر تو هرگز كجا تواند ديد * به چشم سر فلك كحلى ار شود زرقا
فراز قدر تو قدر دگر چنان باشد * كه وهم زان سوى گردون گمان برد صحرا
عدالت دستگاهى كه سوختگان آفتاب نوايب زمان از سرحد تركستان تا اقصاى هندوستان در ظلال مرحمت لا يزالش مأوا دارند ، و سرگشتگان مصايب دوران از بدايت ولايت ايران و آذربايجان تا نهايت مملكت كابل و زابلستان التجا به پناه دولت ابد پيوندش مىآرند ، از بيم سموم سياستش متهوران سركش ، پاى در دامان انزوا پيچيده چون برگ بيد از نهيب تندباد مضطرب و لرزانند ، و از وهم نايرهء مهابتش ، گردنكشان فرعونوش به سان موم از حرارت آتش ، محترق و گدازانند ، در ظل رأفت و حمايت عدل و نصفتش آهو در كنار پلنگ به فراغ بال غنوده ، ماهى در جوار نهنگ مرفه الحال آسوده ، كبوتر با باز همراز و گنجشك با عقاب هم خطاب ،
مثنوى
به دور عدل او در بيشه آهو * رود با شير نر پهلو به پهلو
به بحرى مرغ آبى راز گويد * كبوتر حال خود با باز گويد
عوانى گر نموده ظلم نيت * طپانچه خورده از دست رعيت
سكندر مقامى كه ماهچهء اعلام ظفر اعلامش
كَأَنَّها كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ يُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبارَكَةٍ
« 1 » بر هر ديارى كه پرتو انداخته ظلمات جهل و غوايت را به لمعات علم و هدايت مبدل ساخته ، و صحيفهء حسام فيروزى انجامش
يَكادُ سَنا بَرْقِهِ يَذْهَبُ بِالْأَبْصارِ
« 2 » در هر مقام كه از نيام انتقام بيرون آمده اساس شوكت تيرهدلان ظلم و ضلالت را از عرصهء وجود برانداخته . طنطنهء كوس دولتش نفخهء صور عدم به گوش اعداى ملك و ملت رسانيده ، و نفخهء نسيم رأفتش مشام اولياى دين و دولت را معطر گردانيده ، غبار سم بادپايش توتياى ديدهء روشنان سپهر و قبهء چتر فلكفرسايش منور چهرهء ماه و مهر ، نعل سمند براق مانندش حلقهء گوش جمشيد ، و شمسهء قصر همتبلندش مكدر ضوء خورشيد ، نسايم رأفتش چون رأفت نسايم بهار خضرتبخش رياضاقبال و كامرانى ، و شمايم عاطفتش بهسان عاطفت شمايم مشك تتار عطرپرداز دماغ آمال و امانى ، صور حقايق معانى در آئينهء ضمير فيض تدبيرش مصور ، و نقوش دقايق نكتهدانى بر صحيفهء خاطر مهر تنويرش محرر .
هامش
( 1 ) . سورهء نور ، آيهء 35 .
( 2 ) . سورهء نور ، آيهء 43 .