پيدا مىكند . زيرا ، اهداف و شعارهاى الهى و پيامبرانه ، از مبادى و مبانى فطرى نشأت مىگيرند كه خداوند آنها را در وجود انسان به وديعت نهاده است . بنابراين ، در آغاز متناقض با تمايلات و آمال انسان به نظر نمىآيد ، و حتّى ( در نظر انسان ، بويژه انسانهاى تحت ستم ) ، نيكو و پسنديده نيز جلوه مىكند . امّا ، همين كه به دوران اجرا و اعمال اهداف و شعارها منتقل گرديد ، و آن مبانى و مبادى به واقعيّتهاى عينى خارجى تبديل شدند ؛ و حدود و قيودى براى حركت در خطّ دعوت ، به عنوان روشنگر تكليف آن موضعگيرى يا اين مصلحت انقلابى مطرح گرديد ، تناقضهاى ( شخصيتى در پذيرش ) دعوت با هوا و هوسها و شهوات و اميال درونى انسان يكى پس از ديگرى آشكار مىگردد .
به همين جهت ، مىبينيم كه در اين مرحله ، نخستين آثار و نشانههاى اختلاف در ميان ملّت اسرائيليان به ظهور مىپيوندد ، و گرايشهاى مختلف فكرى ، شخصى ، روانى و غيره پاى به صحنه مىگذارد ؛ و تا آنجا كارش پيش مىرود كه به خروج از دين و تمرّد از جماعت مؤمنان به دعوت ، و خروج بر ضدّ نظام حاكم برآمده از دعوت نيز مىانجامد .
مثلا ، در حوزهء مسايل فكرى و عقيدتى ، مىبينيم كه اسرائيليان از جامعههاى بت پرست تأثيرپذيرى دارند ، و به روشنى ، اين تأثيرپذيرى در حركات و سكنات آنان مشهود است .
چنان كه وقتى بر جماعتى بت پرست مىگذرند ، از حضرت موسى عليه السّلام درخواست مىكنند كه مانند آن مردمان كه خدايانى مجسّم دارند ، براى آنان نيز بت و صنمى فراهم سازند . با وجود آن كه اسرائيليان اصالتا ذرّيّهء ابراهيم و اسحاق و يعقوب عليهم السّلام بودهاند كه پرچم رسالت توحيد را برافراشته ، و با بت پرستى و انواع بتها و صنمها ستيز كردند . همچنين ، بازماندهها و رسوبات كفر و شرك ، بار ديگر ، آنجا كه تنها به موجب مشاهدهء يك پديدهء غير طبيعى از گوساله آن را ، به خدايى انتخاب نمودند و پرستيدند ، خود را نشان داد . اين رسوبات فرهنگى فاسد ديگر بار و در رفتار آنان در ميقات و به هنگام استغفار نيز خودنمايى كرد ، چنان كه درخواست كردند خداوند سبحان را علنا ببينند .
در حوزهء مصلحتطلبىهاى فردى ، برخورد قارون و ايادى او را در راستاى آزار و اذيّت حضرت موسى عليه السّلام و تمرّد از اوامر آن حضرت را مىبينيم . و ديگر اشارات قرآنى كه به عوامل نفاق و معارضه با دعوت حضرت موسى عليه السّلام مىپردازند .
علوم القرآن ( علوم قرآنى ) ( فارسى ) — صفحة 448
مساهمون: السيد محمد باقر الحكيم
ص٤٤٨