تخطي إلى المحتوى الرئيسي

علوم القرآن ( علوم قرآنى ) ( فارسى ) — صفحة 432

مساهمون:

ص٤٣٢
بكشند ، و به او سفارش كرد كه از مصر خارج شود و از دست فرعونيان بگريزد . موسى اين بار ، ترسان و هراسان از شهر بيرون شد . سخت هراسان و نگران بود كه مبادا مأموران فرعون به او برسند ، و به چنگال فرعونيان گرفتار آيد . در پيشگاه پروردگار خويش دست به نيايش برداشت كه او را از دست آن قوم ستمگر نجات بخشد . « 1 »

موسى در سرزمين مدين

جادّه‌اى كه موسى به هنگام گريختن از مصر پيش گرفته بود ، به سرزمين مدين منتهى گرديد . وقتى كه موسى به مدين رسيد ، احساس امنيّت كرد ، و اميد در جانش شكوفا گرديد و گفت :
عَسى رَبِّي أَنْ يَهْدِيَنِي سَواءَ السَّبِيلِ
« 2 » . بر سر چاه بزرگ مدين كه رسيد ، جماعتى از مردمان را ديد كه گله و رمهء خويش را آب مىدهند ، و در آن سوى آنان دو بانو را نگريست كه سرگردان و بىپناه ، گوسفندانشان را كنارى نگاه مىداشتند و نمىگذاشتند كه پراكنده شوند ، و قادر نبودند كه گوسفندانشان را آب بدهند . دلش به حال آن دو بانو بسوخت . نزديك رفت و گفت : شما دو نفر چرا گوسفندانتان را آب نمىدهيد ؟ به او گفتند : ما به همين حال مىمانيم تا همه گله‌ها و رمه‌ها سيراب شوند و بروند ؛ و چاره‌اى جز اين نداريم ؛ زيرا ، ما كه مرد نيستيم تا در ميان مردان رويم ؛ پدرمان نيز پيرى كهنسال است كه از عهدهء اين كارهاى سخت برنمىآيد . موسى وظيفهء آنان را بر عهدهء خويش گرفت ، و براى آنان آب از چاه كشيد و گوسفندانشان را آب داد و ظرفهايشان را پر از آب كرد . آن گاه ، غريب و تنها در حالى كه از درد گرسنگى و بىكسى مىناليد ، گفت :
رَبِّ إِنِّي لِما أَنْزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ
. آن دو بانو نزد پدر پيرشان بازگشتند ، و سرگذشت ديدارشان را با آن مرد غريب كه برايشان از چاه آب كشيد و گوسفندانشان را آب داد ، براى وى باز گفتند . پيرمرد يكى از آن دو را نزد موسى فرستاد تا او را به خانه فرا خوانند .
فَجاءَتْهُ إِحْداهُما تَمْشِي عَلَى اسْتِحْياءٍ
؛ يكى از آن دو ، با آزرم فراوان نزد موسى آمد و گفت : پدرم شما را مىخواند و مىخواهد دستمزد آب كشيدن شما را براى ما ، به شما بدهد . موسى دعوت پيرمرد را اجابت كرد .
هامش
( 1 ) قصص / 21 - 15 ( 2 ) قصص / 22