تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فهرس التواريخ ( فارسى ) — صفحة 459

مساهمون:

ص٤٥٩

سال هزار و دويست و شصت و سيم

در اين سال ييلاق همايون در دامن شميران اتفاق افتاد و اخبار بىانتظامى از خراسان رسيد به‌نحوى كه خاطر خاقان غازى را از جناب آصف الدوله مكدر نمودند و اختلالى در حال ولات خراسان روى داد . جعفر قلى خان ولد مرحوم نجفقلى خان كرد شادلو بوزنجردى كه بعد از پدر ايلخانى خراسان بود بر محمد حسين خان نردينى تاختن برده او را غارت كرده وى به دار الخلافهء رى آمد و حال خود را عرضه كرد . حكم پادشاه جم جاه محمد شاه صادر شد كه جناب آصف الدوله ، جعفر قلى خان ايلخانى را روانهء حضور كند . جناب آصف الدوله در مقام عذر و توسط برآمده تعطيل اين امر مزيد رنجش خاطر حضرت شهريارى گرديد و ارباب غرض از طرفين اسباب فتنه فراهم كردند كه الفت به كلفت انجاميد ، و نواب حمزه ميرزا به ايالت خراسان مأمور شد و آصف الدوله و محمد حسن خان پسرش كه ملقب به سالار بار بود « 1 » احضار شدند . و در اين سال از سادات عالى درجات شيراز سيدى به باب مشهور گرديد و جمعى از علما و غيرهم به دو گرويدند . حسين خان ملقب به نظام الدوله حاكم فارس حال او را معروض داشت . حسب الامر اعلى او را روانه نموده و به آذربايجان بردند و در آنجا در قلعهء چهريق نگاه داشتند و همين معنى مزيد شهرت و رغبت خلق نسبت به سيد باب گرديد . « 2 » هم اللهقلى ميرزا نوادهء حسينقلى خان عم خاقان صاحبقران كه حاكم بروجرد بود نيز به‌واسطهء بعضى اقوال معزول و حكما به عتبات عاليات رفت جناب آصف الدوله نيز از خراسان به حضور آمده به مكهء معظمه روانه شد و سالار هراسان در خراسان بماند .

سال هزار و دويست و شصت و چهارم

در اين سال خاقان بىهمال لشكرى به خراسان و انتظام امور آن سامان مأمور فرمود
هامش
( 1 ) - آصف الدوله كه خود را در سلطنت خواهرزادهء سهيم مىدانست و حكومت خراسان را براى خود اندك بلكه تحقيرآميز مىدانست با بهمن ميرزا برادر شاه در نهان مواضعه كرد كه به كمك لشكر خراسان ، تهران را فتح كند و بهمن ميرزا را شاه كند و شاه و حاجى را براندازد . حاجى ميرزا آقاسى متوجه شد و توطئه را برهم زد و بهمن ميرزا به روسيه پناهنده شد و آصف الدوله اجبارا به عتبات رفت و سالار در خراسان فتنه‌اى برانگيخت كه سه چهار سال طول كشيد . ( 2 ) - درخصوص سيد باب رجوع شود به « فتنهء باب » ( متن از اعتضاد السلطنه ، توضيحات و تعليقات از دكتر عبد الحسين نوائى ) و مراجعى كه در آن كتاب آمده است .