شده بود هرگز تحقق نيافت ) و ارتباطات بازرگانى و فرهنگى توسعه يافت . براى خنثى كردن نفوذ سياسى قزلباشان در امور مملكت ، شاه عباس عدهاى از مسلمانان گرجى و چركسى را به خدمت گرفت و سپاه محافظى از آنها تشكيل داد و نيز از تشكل تركمانانى كه از شخص وى اطاعت مىكردند و تابع رؤساى طوايف نبودند و به همين دليل شاهسون ( شاهدوستان ) خوانده مىشدند ، حمايت كرد .
بعد از مرگ شاه عباس دوم در 1077 / 1666 ، در صفات و سجاياى شخصى شاهان صفوى انحطاط محسوسى پيدا شد . سلطهء صفويان در مشرق گاهى تا قندهار در افغانستان مىرسيد ، ولى احساسات افغانهاى سنّىمذهب در اين ناحيه شديدا بر ضد سياستهاى شيعى شاهان صفوى بود . ازاينرو ، حكمران صفوى آنجا كه نامش مير ويس بود در اوايل قرن دوازدهم / هيجدهم خويشتن را مستقل اعلام كرد . در 1135 / 1722 پسر مير ويس ، محمود ، به ايران تاخت ، صفويان در برابر او تاب مقاومت نياوردند و افغانهاى غلزايى قسمت اعظم ايران را تا برآمدن نادر شاه ، در تصرف خود داشتند .
صاحبقدرتان بعدى در ايران ، هرگاه لازم مىديدند يكى از افراد خاندان صفوى يا مدعيان را به سلطنت برمىداشتند ، اما اينان حكمرانان اسمى بيش نبودند و در حقيقت حكومت واقعى سلسلهء صفويه با شاه طهماسب دوم به پايان رسيد .
كتابشناسى
- يوستى ، 479 ؛ لين - پول ، 255 - 259 ؛ زامباور ، 261 - 262 ؛ البوم ، 54 - 57 .
- دائرة المعارف اسلام ، ويرايش دوم « صفويان : تاريخ سلسلهاى ، سياسى و نظامى » ، ( ر . م .
سيورى ) .
- جى . ر . پرى ، « آخرين شاهان صفوى 1722 - 1773 » ، ايران ، شماره نهم ( 1971 ) ، 59 - 69 .
- راجر سيورى ، ايران در دورهء حكومت صفويان ، 1980 .
ه . ر . رويمر ، « دوره صفوى » ، در تاريخ ايران كمبريج ، جلد ششم ، 189 - 350 .