صفير درش روز و شب در نداست * كه اى اهل امّيد حاجت رواست
دگر شاه مسندگه ارتضا * علىّ رضا نخبهء مرتضى
امام ورى هادى هر سبيل * ز حق حجت خلق با صد دليل
به دستش چو دين قدر و تمجيد يافت * ز بعد دو صد سال تجديد يافت
دگر آن امام محمّد علم * كه وصفش نيايد ز حَدّ قلم
[ 94 ] ز تقوى و زهدش لقب شد تقى * ز جود و سخا بر فلك مر تقى
دگر مهبط نور علم خداى * علىّ نقى شاه پاكيزهراى
دگر آنكه ارثش بود صفدرى * سپهدار لشكر شه عسكرى
به سامرّه چون يافت عزّ وجود * از آن خاك سامره شادى نمود
قدش باغ دينپرورى را نهال * عجبتر ز نخلى كه بندد خيال
چه گويم ز اوصاف او اين بسش * كه مهدى بود ميوهء نورسش
ز ختميّتش ديده دين اختتام * چو نوباوه عالم ازو شادكام
ز نخل شرف ميوهء بى عديل * ره شرع را همچو كوكب دليل
دليلى كه بر خصم حجّت ازوست * روا حاجت اهل حاجت ازوست
جهان چون شود تيره بىنور شرع * برافتد ره عدل و دستور شرع
شود رهنمون تيغ دينپرورش * كند زينت شرع و دين جوهرش
به تزيين هر مسجدى جِد كند * ز تيغ دو سر شمع مسجد كند
چراغ هدى باز ازين انتها * كشد شعله تا سدرة المنتهى
اميد است كين گوهر شبچراغ * ز ظلمت دهد جان و دل را فراغ
امينى گر از بخت نايد ترا * كه آن شمع ظلمت زدايد ترا
[ 95 ] ببين گر ترا عقل و دين رهبرست * جمالى كه آن نور را مظهرست
رخش مهبط آفتاب جهاد * حسن خلق شاه حسينىنژاد
هلال جمالش در ابر خفى * ازين پيش بودى اگر مختفى
شد آن ماهِ نو بدر و بدر آفتاب * فروغ رخش سوخت ابر نقاب
فتوحات شاهى ( تاريخ صفوى از آغاز تا سال 920 ه . ق ) ( فارسى ) — صفحة 76
مساهمون: محمد رضا نصيرى
ص٧٦