ترا تا چهره نغز و دلفريب است * مرا ، دل ريش و خاطر ناشكيب است
مگر دادى به زلفت ره صبا را * كه امروز اين چنينش بوى طيب است
دل اندر زلفش ار گم شد عجب نيست * شب تار است [ و ] آن مسكين غريب است
دريغ از دور گل و اين مدت عمر * كه پاى هردو يكسان در ركيب است
« وفا » آن نغمه كز دل غم زدايد * ره عشاق و بانگ عندليب است
ارباب نظر غير رخ يار نخواهند * وز يار بجز جلوهء ديدار نخواهند
پويان و دوان از پى يارند به هر سو * وين قافلهء گمشده سالار نخواهند
مستسقى و عطشان وصالند و ليكن * جز جام شهادت به سر دار نخواهند
گر تير بلا بارد و گر بيلك بيداد * از سينه سپر ساخته زنهار نخواهند
ما عاشق داميم ولى حيف كه خوبان * لاغر چو « وفا » صيد گرفتار نخواهند
كوى مغان كجاست كه رو سوى وى كنم * تا شستشوى خرقه مگر ز آب مى كنم
زاهد به وعظ و نى به فغان است و زين ميان * بر وعظ گوش يا كه به افغان نى كنم
بر چنگ كش بريشم و جام شراب ده * تا قصهها ز جام جم و تاج كى كنم
مست است يار و خلوت ، بىمدعى « وفا » * امروز حاصل ار نكنم كام « 1 » كى كنم
ما نه تيغى نه سپاهى نه سنانى داريم * هم نترسيم ز كس تا كه زبانى داريم
گو ملامتگر ما رو ز ملامت بس كن * ز آنكه ما نيز زبانى و بيانى داريم
از پى دفع گزند از قد خم گشته و آه * راست انداز خدنگى و كمانى داريم
ور در اين دهكده از نام و نشان مىنازى * هست شهرى كه در او نام و نشانى داريم
ما ز كس باك نداريم كه صيد حرميم * وز شهنشاه ازل خط امانى داريم
از غلامى در خواجه آفاق على * گرچه پيريم « وفا » بخت جوانى داريم
منم دلدادهء انده خريده * به گيتى رنگ خرسندى نديده
منم آن كودكى كم دايه ز آغاز * به مقراض وفا نافم بريده
بجاى شير از پستان مادر * همه زهر پشيمانى مكيده
منم آن كو به ياد چشم مستى * هزاران جامه تقوى دريده
مسلسل سنبلى ، خم بر خمم ساخت * بنفشهوار با قدى خميده
دلى دارم چو مرغى نيم بسمل * ز تير غمزهاى در خون طپيده
« وفا » جان رفت و جسمت ماند باقى * قفس بر جاى و مرغ او پريده
ز مرغى دوش دور از آشيانه * به گوشم آمد آن دلكش ترانه
كه آن غافل نهد بر عيش بنياد * كه آگه نيست از جور زمانه
هامش
( 1 ) . در متن : ( كار ) .