تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فارسنامه ناصرى ( فارسى ) — صفحة 1079

مساهمون:

ص١٠٧٩
ساقى مى پاك ده كه پاكم ببرد * اين درد ز جان دردناكم ببرد برخيز و به آبى آتشم را بنشان * زآن پيش كه باد خاكم ببرد
رويت به نيم جلوه در عشق باز كرد * چشمت به يك كرشمه مرا عشقباز كرد چون چشم باز ديده ز ديدن بدوختم * زيرا كه هرچه كرد به من ، چشم باز كرد عنقاى قاف عالم نظم ، ولى غمت * با من همان كند كه به گنجشك ، باز كرد
دست در حلقه آن زلف خم اندر خم زن * موى برهم زن و كار دو جهان برهم زن برفكن پرده ز روى و بفروز آتش حسن * شعله بر خرمن هستى بنى آدم زن ترك هستى كن و مى دركش و سرمستى كن * جام بر دست نه و پاى به ملك جم زن تا همه تن نشوى جان همه جانان نشوى * شو چو منصور پس آنگه به انا الحق دم زن گرچه « شوريده » زنى غوطه به جيحون سرشك * گوهرت بايد ، جيحون چه كنى در يم « 1 » زن
گوهر اشك نيم ، گوهر بحر هنرم * اللّه اى آصف دوران مفكن از نظرم گر سليمان كندم بخت ، همان مور توأم * ور به گردون « 2 » بردم باد ، همان خاك درم من نه شوريده اعمايم كاندر اين عصر * بو العلاى دگر و ابن عباد دگرم ليك چندى است كه بىسيم و زرم گرچه مدام * بچكد اشك چو سيماب به روى چو زرم نيستم پسته كه گر خندم خوشدل باشم * غنچه‌ام ، غنچه كه مىخندم و خونين جگرم راستى گوئى سروم كه به بستان كمال * بجز از بار تهيدستى نبود ثمرم ها محرم شد و من سوك زده خواهم شد * زحلى كسوت تا آخر ماه صفرم گر غلام سيهى داشتم [ ى ] كشتمىاش * پوستش كندمى و كردمى آنگه به برم يا شوم دزد و كنم رخت شب و در پوشم * گر به ناگه برسد از پى شحنه ، سحرم جامه چون موى سياووش به تن در پوشم * به سفيدى بزيم چند مگر زال زرم ور سيه جامه شوم تا كه بدانند كه من * چشمهء آب حياتم كه به ظلمات درم مى بخواهم شدن اندر سلب عباسى * گرچه بىشك حسنى كيش و حسينى سيرم
الا كه چون تو لئيمى نديده در گيتى * فلك بر اهل زمين تا كه آسمانى كرد چهار عنصر ششدانگه وجود ترا * خداى خلق همين محض قلتبانى كرد خدنگ هجو من ايدون همى كند با تو * كه تير رستم بن زال باكشانى كرد
هامش
( 1 ) . در متن : ( بم ) . ( 2 ) . در متن : ( گردان ) .