تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فارسنامه ناصرى ( فارسى ) — صفحة 1077

مساهمون:

ص١٠٧٧
نسيم روضه شيراز مشكبو گرديد * مگر ز تبت تاتار كاروان آمد اگرچه فصل خزان است و رفته است بهار * ز هر بهار مرا خوشتر اين خزان آمد چه فتنه‌ها كه ز هرسو به پاى بود به فارس * چو سحر و غمزه به چشم بتان نهان آمد سزد كه موش ، پلنگى كند به شادى از آنك « 1 » * كه حكمرانى تو سال سيچقان آمد سزد به عهد تو در مهد راحت ارغنويم * كه سر رحمت حق از تو ترجمان آمد
دى بگفت آن شوخ دارم چند مشكل ده جواب * گفتم اين هم امتحان احتشام الدوله است گفت ماه اين‌سان سريع السير آمد از چه رو * گفتم از پيك دوان احتشام الدوله است گفت مىباشد عطارد را چه منصب ؟ گفتمش * منشى تاريخ دان احتشام الدوله است گفت آگاهى ز حال زهره‌ام ده ، گفتمش * چنگى و آوازه‌خوان احتشام الدوله است گفت گو از مشترى ، گفتم « بلند اقبال » سان * نامه بر كف مدح خوان احتشام الدوله است
ما عاشقان مست دل از دست داده‌ايم * از دست رفته‌ايم وز پا اوفتاده‌ايم چشم از جهان و هرچه در او هست بسته‌ايم * بر روى خويشتن در دولت گشاده‌ايم اقبال ما بلند ز عشق است و ارجمند * ما را مبين كه پست‌تر از خاك جاده‌ايم
شاد بىيار نگردد دل غم‌پرور من * خرم آن دم كه نشيند بت من در بر من زلف دلدار مرا خاصيت پرهماست * پادشاهى كنم ار سايه زند بر سر من بسكه از مرحمت دوست « بلند اقبالم » * نه عجب سر « 2 » نهد ار چرخ به خاك در من
به اميد وصالت در فراقت شاد و مسرورم * ز تشويش فراقت ، در وصالت زار و غمگينم كفن درم ز تن خيزم ز جا گيرم حيات از سر * چو در قبرم گذارند ار شود نام تو تلقينم
چشمهء حيوان من ، شد لب جانان من * شد لب جانان من ، چشمه حيوان من سنبل و ريحان من گشت خط و زلف تو * گشت خط و زلف تو سنبل و ريحان من برد دل و جان من از نگهى چشم تو * از نگهى چشم تو برد دل و جان من
خراب كرد فراق رخ تو بنيادم * روا بود كه كنى از وصالت آبادم
شد وقت آن كز بيخودى وصفى ز دلدارى كنم * وز طور و طرز دلبرى كو دارد اظهارى كنم دور افكنم اين خرقه را ، از كف دهم اين سبحه را * در بر نمايم طيلسان بر دوش زنارى كنم فصل گل است و وقت مى ، در خانه مانم تا به كى * از شهر بايد شد برون تا سير گلزارى « 3 » كنم آسوده سازم حال را بينم بلند ، اقبال را * جان چون « بلند اقبال » اگر قربانى يارى كنم « 4 »
هامش
( 1 ) . در متن : ( آنكه ) . ( 2 ) . در متن خوانا نيست . ( 3 ) . در متن : ( گلذارى ) . ( 4 ) . ( ديوان اشعارى شامل هجده هزار بيت دارد . ) ( دانشمندان و سخن‌سرايان فارس ، ص 458 ) ، نمونه اشعار وى را در صفحات 458 و 459 همان كتاب بخوانيد .
فارسنامه ناصرى ( فارسى ) — صفحة 1077 | ميرزا حسن حسينى فسايى / منصور رستگار فسايى