پسر سيم مرحوم بدر خان جبادارباشى شيرازى است : عالىجاه فخامت اكتناه ، مقرب - الخاقان محمد جعفر خان . مادام زندگانى با برادر مكرم خود حاجى محمد كاظم خان در همه حال و همهطور رضيعا لبان بود و در زمرهء بزرگان محترم و خوانين مكرم از ضياع و عقار خود گذرانى لايق نموده ، معيشتى به آسايش داشت و پيش از برادران خود وفات يافته ، به رحمت ايزدى پيوست .
و خلف الصدقش جناب جلالت مآب اجل اكرم ، مقتداى اعاظم امم ، مدبر امور مملكت سلطانى ، مرتب مهام ولايات خاقانى ، رافع اعلام عدالت ، جامع اقسام ايالت ، ناظم امور عباد ، كافل مهام بلاد ، امين درگاه خاقان ، مقرب حضرت سلطان : آصف الدوله ميرزا عبد الوهاب خان شيرازى والى ممالك خراسان و حكمران خطه سيستان و متولىباشى آستانه مباركه رضويه ، على صاحبها الف سلام و تحيه ، سروى است از جويبار نبالت و ماهى است در آسمان جلالت ، طينتش به دانش سرشته ، نهال مردمى از نهادش رسته ، به كمال عقل و كياست معروف و به ذكاء « 1 » و فراست موصوف . در سال 1242 در شيراز متولد گشته ، تحصيل مقدمات علميهء عربيه و ادبيه نمود و در خدمت عم ماجد خود : مقرب الخاقان حاجى محمد حسين خان جبادارباشى از شيراز به طهران رفته ، تكميل مراتب كماليه را از هر جهت نموده ، از ارباب حال ، كسب كمال فرمود و از هر خرمنى خوشهاى و از هر مائده ، توشهاى بيندوخت و در علم و عمل محسود اماجد اقران گرديد . محاسب قلم اندر حساب اوصافش ، مقصر آمده چون حاسبان زجذراصم . و چون آن جناب به ميل خاطر و آزمايش طبع ، گاهگاهى شعرى فرموده است ، اين چند بيت را كه در مدح حضرت اشرف صدر اعظم دولت ايران ، ميرزا آقا خان نورى فرموده ، نگاشته گرديد :
از راى تو اى صدر فلك قدر ملك خو * شد ملك شه آراسته چون روضهء مينو
از تيغ شه و كلك تو شد كار جهان راست * تيغى همه جادو كش و كلكى همه جادو
با خصم ملك آنچه تو كردى به يكى راى * هرگز نتوانند كه صد فوج ز نيرو
شاهان جهان تاج به كف باج به گردن * بر درگهش آيند به ناچار ز هرسو
روزى كه ز تدبير تو در خطه خوارزم * شه خيمه زند بر طرف رود قراسو
خنگش به كجا شيهه كشد ؟ بر در خوارزم * فوجش به كجا موج زند ؟ بر لب آمو
آرند غلامانش ، هر روزه غنيمت * تركان سيهچشم و سيهخال و سيهمو
گر داشت چو تو صدرى ، دانا و قوىراى * كى فخر همى كرد سكندر به ارسطو
ايدون كه ملك يافته مانند تو دستور * زيبد كه به تو فخر كند شاه جهانجو
از تربيتت باز شود صعوهء لاغر * وز تقويتت شير شود بچهء راسو
امر تو چو مهميز و فلك همچو يكى خنگ * حكم تو چو چوگان و زمين همچو يكى گو
شير فلك ار سر كشد از حكم تو ، گردون * بر گردنش از امر تو چون گاو نهد جو « 2 »
هركس كه ز دل نقش وفاق تو فرو شست * گويد فلكش خيز و ز جان دست فرو شو
عدل تو و احجاف چو چنگيز و بخارا * جود تو و افلاس چو بغداد و هلاكو
هامش
( 1 ) . در متن : ( زكان ) .
( 2 ) . جو : مخفف جوغ : يوغ ، جوه : چوبى كه به وقت شيار كردن زمين بر گردن گاو گذارند .