جز ظلم ، تنى نيست ز قهر تو به ماتم * جز فتنه سرى نيست به عهد تو به زانو
در ملك تو حاجت به ترازو نبود هيچ * زيرا كه بود عدل تو در ملك ترازو
ز آن روز كه بر خلق در عدل تو شد باز * نبود عجب ار باز كشد ناز ز تيهو
بوئى اگر از خلق تو در چين ببرد باد * خون مشك شود يكسره در نافه آهو
خون گردد و از چشم چكد زهر ز خاقان * روزى كه ترا چين فتد از چشم بر ابرو
هر روز يكى ملك بگيرى و ببخشى * بخشى تو به يرليغ و نگيرى تو به يرغو
هنگام كرم ، بخشى صد پشتهء گوهر * هنگام سخنپاشى صد رشتهء لولو
تا خلق بياسايند ، بر بستر راحت * بر بستر راحت ننهى هيچ تو پهلو
قدر تو نكاهد كه ندانند ترا قدر * اينقدر تو بالاتر از اين گنبد مينو
الحمد كه هر شاخ برومند تو در ملك * سروى است قوىپايه و پرسايه و دلجو
ويژه چو نظام الملك آن گوهر عالى * كش بخت قرين باد بهر كار و به هر رو
صدر ملك و گوهر صدر و شرف ملك * كس را نبود اين شرف و فضل بجز او
با كين تو هر رحمت و طاعت شده باطل * با مهر تو هر جرم و خيانت شده معفو
پر سرو كند باغ خرامد چو به بستان * پر مشك كند بزم نشيند چو به مشكو
در ديدهء من طلعت او آينه و مهر * در چشم عدو قامت او سرو و لب جو
فرد است در اخلاق و صفت همچو مهين صدر * مانند وى امروز در اين عهد كجا ؟ كو ؟
نوباوهء ديگر كه مرا خواجهء والاست * به زانكه در اين چامه نگويم سخنى زو
مخصوص يكى چامه نگارم به مديحش * كاحسنت سرايد ملك از گنبد نه تو
اميد كه صد سال ورا مدح سرايد * اين طبع فزاينده و اين خاطر نيكو
اين شعر نوآئين شنود ، شيوه شيوا * كاينسان نسروده است سخن هيچ سخنگو
ور كس نكند باور ، بر گو كه ببيند * ها دفتر خاقانى و ها نسخهء خواجو
آنان كه سخن را به دو صد شوى فرستند * گويا نبود بكر دلاويز نكورو
اين بكر سخن را كه بدين غنج و دلال است * تا حال به غير از تو نديده است دگر شو
گفتند مرا ، شعر بكاهد شرف مرد * گفتم بفزايم شرف از مرحمت او
با فر سليمانى و با دانش آصف * من بنده به مدح تو همان مرغك پوپو
بر درگه تو روى نهادم ز سر صدق * تا جاه و شرف يابم از فضل تو ارجو
بس كن كه گزاف است بر صدر جهان لاف * با خاطر صادق ز ثنا ، سوى دعا ، پو
خصم تو بود روز و شبان راست چو جولاه * در آمدوشد جانش ، همواره چو ماكو
هم چهر نكو خواه تو چون خون كبوتر * هم روى بدانديش تو چون پر پرستو
و از اشراف اين محله است : سلسله سادات نسابه حسنى حسينى شيرازى . و اين سلسله ز زمان قديم نسب سادات عالى درجات مملكت فارس را نگاه داشته ، كتابى در اين باب نگاشتهاند و اسامى اشخاص هر طبقه از سادات را در آن كتاب به وضعى مخصوص مندرج ساخته به اين وسيله دعى عنيد را از سيد فريد شناخته ، نه خارجى را داخل نسب داشته و نه داخلى را از نسب خارج گذاشته و از احسان و انعام سلاطين عظام طاب ثراهم معيشتى لايق داشتند و نزديك به پنجاه و شصت سال است كه اين رسم را منسوخ داشته ، آن كتاب در اين خانواده