عاطل و باطل مانده و چندين نفر به غير حق در زمره سادات آمده بر عدد آنها افزوده از مرتبتشان كاسته كه هرچه كمتر است عزيزتر است و هرچه بسيار است خوار است . گوهر قيمتى اگر فراوان شدى ، ريگ بيابان بودى . و از اين سلسله نسابه مردمان بزرگ برخاسته « 1 » است مانند :
جناب افضل المتأخرين امير سيد تقى الدين محمد حسنى حسينى نسابه شيرازى . در علوم عقليه و نقليه سرآمد فضلاى عهد خود بود و در زمان سلطان محمد صفوى طاب ثراه ، احترامى تمام داشت و در حدود سال 990 و اند وفات يافت .
و از اعيان اين سلسله است : جناب مستطاب ، مقتدى الانام ميرزا مهدى نسابه حسنى حسينى شيرازى ، شيخ الاسلام مملكت فارس . سالها به احترام تمام زندگانى نمود و چنان كه در گفتار اول فارسنامه ، در ذيل وقايع سال 1130 و اند ، نگاشته گرديد ، جناب ميرزا ، شربت شهادت را چشيد .
و جناب ميرزا مؤمن نسابه در زمان سلطان عادل ، كريم خان زند ، طاب ثراه ، مواظبتى در حفظ نسب سلسله سادات فارس داشت و بعد از وفات او ، اين شغل و عمل ملغى گشته ، ديگرى متحمل نگرديد و چون مردمان اين سلسله ، شغل و عمل خود را دزديدند ، ديوانيان عظام وظيفه و مرسوم آن جماعت را بريدند كه گفتهاند : به دزدى ز خدمت ببرم ز نعمت . و مرحوم ميرزا مؤمن نسابه را دو نفر پسر بود :
اول آنهاست : سلالة السادات ميرزا عبد اللّه نسابه حسنى حسينى . در فنون انشاء و تحرير و محاسبات دفترى ، سرآمد اقران بود و خلف الصدقش ميرزا ابو الحسن نسابه كه در كمالات لايقه ، گوى سبقت از اقران ربود و در فنون انشاء و تحرير رسائل و محاسبات ديوانى ، عديم المثال بود و او را دو نفر پسر است :
ميرزا محمد جعفر و ميرزا محمد رحيم نسابه . و ميرزا محمد جعفر داراى همهچيز است مگر مساعدت بخت . ولادت آنها در سال 1248 و 50 [ 12 ] اتفاق افتاده است و دختر خجسته سير مرحوم ميرزا عبد اللّه نسابه است :
نادره عصر و خلاصه دهر ، مالكه رقاب كمالات ، ملكه انواع سعادات ، محجوبه عصمت - شعار ، « عفت » تخلص ، عفت دثار ، شاعرهء مكرمه عالمه محترمه سكينه بيگم نسابه « عفت » تخلص .
در سال 1190 در شيراز متولد گشته ، تحصيل كمالات لايقه را نموده ، عذرا آمده ، باكره رفته است . به ذهن وقاد و طبع نقاد اشعارى بلندپايه فرموده است و در سال 1250 و اند وفات يافت و اين چند بيت از او ثبت گرديد :
« عفت » فراغ بال از اين بوستان مخواه * پيوسته جور خار ، كش و رنج باغبان
ترك پريچهرهاى عشوهگرى كرد ساز * تاخت سوى ملك دل هرطرف از خيل ناز
پيشهء او خسروى ، شيوهء ما بندگى * او همه ناز و غرور ، ما همه عجز و نياز
« عفت » اگر طالبى هستى جاويد را * بر قدم او گذار ، روى به خاك نياز
ساقى ماهرو به كف ، ساغر لعلفام دو * از كف و لعل او ستان ، بوسه يكى [ و ] جام دو
هامش
( 1 ) . در متن : ( خواسته ) .