ابى عبد اللّه ( 25 ) ابن احمد نصير الدين السكين النقيب ( 26 ) ابن جعفر ابى عبد اللّه الشاعر ( 27 ) ابن محمد ابى جعفر ( 28 ) ابن محمد ( 29 ) ابن زيد الشهيد ( 30 ) ابن على زين العابدين ( 31 ) ابن الحسين ابى عبد اللّه ( ع ) سيد الشهدا ( 32 ) ابن على ابى الحسن امير المؤمنين ( 33 ) ابن ابى - طالب ( 34 ) عليهم السلام اولئك آبائى فجئتنى بمثلهم او اجتمعنايا جرير المجامع .
اما حالات و تنقلات اشخاص اين سلسله عليه مذكوره از حضرت زيد بن على ( ع ) تا آخر آنها آنچه را در كتب متعدده يافتم در اين فارسنامه مىنگارم و چنين گويم كه :
جناب علامى سيد على خان در كتاب سلوة الغريب در ذيل بيان نسب خود چنين فرموده است كه در زمان هشام ابن عبد الملك كه ايالت مدينه طيبه با خالد بن عبد الملك ابن - الحكم بود ميانه زيد بن على و عبد اللّه بن حسن مثنى در باب صدقات امير المؤمنين على ( ع ) مشاجرتى شده ، در حضور خالد و جماعتى از اهل مدينه ، سخنهاى سخت به يكديگر بگفتند و خالد وعده داد كه فردا اين رشته مشاجرت را قطع كنم و چون روز ديگر شد خالد و جماعتى در مسجد حاضر گشتند و زيد چون دانست كه ميل خاطر خالد بر غلظت اين مشاجرت است روى به جانب عبد اللّه نموده ، فرمود همه اموال من در راه خدا باشد اگر با تو مشاجرت كنم و پس از اين آنچه را گوئى و كنى مىپذيرم و هرگز از تو مخاصمه را به خالد نبرم ، پس روى به جانب خالد كرده بفرمود : ذريه رسول خدا را بر مطلبى جمع كرده كه خلفاء راشدين چنين نكردند ، خالد به جماعت بگفت كسى جواب زيد را بگويد پس يكى از اولاد انصار سخنى ناشايست به زيد بگفت و زيد در جوابش فرمود ترا نرسد كه با مانند من چنين گوئى و شخص انصارى گفت چرا نگويم و حال آنكه مادرم و پدرم بهتر از مادر و پدر تو باشند زيد بخنديد و فرمود اى بازماندگان قريش ، دين كه از ميان رفت ، حسب و نسب هم رفته است ، پس عبد اللّه ابن - واقد بن عبد اللّه بن عمر ابن الخطاب به مرد انصارى بفرمود كه بد گفتى و البته زيد و پدر و مادر زيد در همه چيز بهتر از تو و پدر و مادر تو هستند ترا و بالاتر از ترا به اين سخنان نرسد ، پس مشت خود را پر از سنگريزه كرده ، بر زمين پاشيده ، بگفت پس از اين ما را طاقت و صبر نباشد و از جاى برخاست و زيد هم برخاست و به زودى به جانب شام نزد هشام عبد الملك برفت و چند روزى اذن ملاقات را نيافت و بعد از ملاقات سخنان ناگوار بشنيد پس هشام زيد را با جماعتى از لشكريان به جانب مدينه انفاذ داشت و چون از سامان شام درگذشتند ، زيد جماعت را گذاشته به جانب عراق برفت و چون به كوفه رسيد بيشتر از مردمانش با او بيعت نمودند و در آن وقت حاكم كوفه يوسف بن عمر ثقفى بود و در ميانه آتش جنگ زبانه كشيد و چنان كه عادت اهل كوفه بود الكوفى لا يوفى « 1 » ، شده ، زيد تنهائى شمشير مىزد كه تيرى بر پيشانى او رسيد و چون تير را كشيدند به رحمت ايزدى و اصل گرديد و او را دفن نمودند و بعد از دو روز يوسف قبر او را جسته ، سر مباركش را براى هشام فرستاد ، هشام به يوسف نوشت كه جسد زيد را برهنه بر دار كن و اين واقعه در سال 121 اتفاق افتاد و تا پنج سال جنازه زيد در كوفه برهنه بر دار بماند و كسى عورت او را نديد پس جسد مباركش را بسوختند و خاكسترش را بر باد بدادند و از حضرت زيد چندين نفر پسر باز بماند و كوچكتر از همه ، محمد بن زيد است و حضرت ميرزا سيد على خان طاب ثراه در شرح صحيفه سجاديه فرموده است :
هامش
( 1 ) . كوفى وفا نمىكند .