چند روزى در رياض خصب بردسير تنزّه كرد او را هواء خطه بم خاست و از اقارب وزير و خدم او حسابها برگرفت . با مدرّس گفت اگر عنايتنامهء وزير باشد غرض من « 1 » در انتجاع بم بحصول نزديكتر باشد . مدرّس به خدمت وزير شد و گفت به حكم اشارت عليّه صداع داده مىآيد اين دانشمند مىخواهد كه تا بم سفرى كند و بىعنايتنامه خداوند صاحب مقصود او بحصول نه پيوندد . وزير فرمود تا عنايتنامه نوشتند و از خاص احسان خويش براتى اضافت آن فرمود . دانشمند را در بم كارى نيك رفت و شوارد مقاصد در حبالهء حصول آمد و بسلامت بازگرديد و باز مدرسه آمد . چون روزى چند ديگر بياسود و حقايب آمال پر كرد رغبت او در معاودت وطن صادق شد . با مدرّس گفت دربارهء من هيچ تقصيرى نفرمودى و صداعها كشيدى و الأمور بخواتيمها « 2 » ، شعر
هو الوسمى « 3 » جاد فكن وليّا * فما الوسمى الّا بالولى
يك حاجت در نفس يعقوب مانده است وداع وزير منعم فرض عينست اگر تجشّم فرمائى حج و عمره كرده باشى . مدرّس با دانشمند به خدمت وزير آمد و گفت اين مرد عالم از حضرت بأثقال منّت و أعباء نعمت گرانبار شد و عزيمت معاودت وطن كرده است ، طراز مواهب خداوند آنست كه او را شرف تقبيل دست بزرگوار ارزانى دارد .
وزير فرمود چرا ميرود ، چنين فاضلى از دست نتوان داد اما او را از وطن و عيال نيز منع نمىتوان كرد . در « 4 » حال مثال داد تا او را جبّه و دستارى دادند و وداع كرد .
چون دانشمند بيرون شد مدرّس گفت زحمت از حدّ اعتدال گذشت و شرمسار شدم .
وزير فرمود كه شرمسارى بجانب من لايقترست كه دانشمندى فاضل و پايمردى چون تو ، و بسه نوبت كه قدم رنجه كردى ما او را مدت عمر مستغنى و مكفى المؤنة نتوانستيم كرد ، شعر
يعطى عطاء المحسن الخضل النّدى * عفوا و يعتذر اعتذار المذنب
صدور و اكابر اين خاندان مجد برين سيرت و عادت بودهاند و اگر مناقب هريكى ازيشان چون قوام الدّين و مؤيد الملك و تاج الدّين و ناصر الدين گفته آيد اين فصول
هامش
( 1 ) - چ : ( من ) ندارد .
( 2 ) - حديث است و در نهاية الارب ج 3 ص 4 « الاعمال » بجاى « الامور » دارد .
( 3 ) - نخست باران ( السامى فى الاسامى ) .
( 4 ) - ن : اين كلمه را ندارد .