ضابطى داده روانه نمايند .
امير نجم به عرض اقدس رسانيد كه كمترين ، نوكرى دارم قلى جان نام و او مرد كاردان ضابطى است ، هر گاه او را به اين خدمت مقرر فرمايند ؛ مىتواند بود كه به انجام برساند .
نواب كامياب مقرر فرمودند كه بايد به خدمت حاضر نمائيد .
چون او به خدمت نواب اشرف آمده فرمودند كه اى قلى جان با سنيان دوست يا دشمن ؟
قلى جان به عرض رسانيد كه نواب امير نجم مىداند كه بنده سنى را چه مقدار دوست مىدارم !
امير نجم به عرض رسانيد كه دوستى او با سنى به مرتبهايست كه اگر هر روز روزى هزار نفر ايشان را به قتل رساند ، باز به دستش افتد مضايقه ندارد « 1 » .
رقم مبارك اشرف نوشته ، به قلى جان شفقت فرمودند و قلى جان سه نفر بر - داشته [ 270 ] به چاپارى روانهء هرات گرديده چون به نزديك شهر رسيد ؛ يكى از مردم هرات را [ گفت ] كه به شهر رفته احداث و كلانتر و شيخ الاسلام و كدخدايان را بگوى كه قلى جان است ملازم امير نجم ثانى ، رقم مبارك نواب گيتى - ستان را آورده [ به ] استقبال رقم مبارك اشرف بيرون آيند .
آن مرد به شهر آمده احداث و كلانتر و شيخ الاسلام و غيره را خبر نموده ، ايشان خود متوجه استقبال نشده ، از شهر بيرون نرفتند « 2 » و گفتند كه مردم بازار چند [ نفر ] بروند . و قلى جان بيگ به دروازه رسيد ، كسى را نديد ؛ احوال از مردم پرسيد كه دو ساعت پيش ازين كسى به شهر آمده و خبرها را رسانيده باشد ؟
هامش
( 1 ) - اصل : ندارم .
( 2 ) - اصل : رفتند .