هر كدام مثل كوهى در بالاى كوهى سوار شده رسيدند . اما امير نجم را به آن شوكت و صلابت ديده لرزه بر اعضاى او افتاده دانست كه اين سپاه قزلباش با سپاه روى زمين برابرى مىكنند و هيچ كس از عهدهء ايشان برنمىآيد ، از عقب سنگ بيرون آمده ايستاد كه امير نجم فرمود كه آن مرد را حاضر نمائيد كه حسن بيگ حلواچى - اغلى پيش رفته چون خواجه مظفر او را به آن شكوه ديده ، گفت كه اى جوان به خدا شما را قسم مىدهم كه شما [ 211 ] از سرداران پادشاهى چه نام دارى ؟
حسن بيگ نام خود را گفته به خواجه گفت كه تو چه كسى و چه نام دارى و اينجا از براى چه آمدهاى ؟
خواجه نيز نام و سبب آمدن را عرض نموده كه حسن بيگ خواجه را دريافته و او را برداشته روى به اردو آورده و خود به خدمت امير نجم آمده عرض نمود كه خواجه مظفر است كه به استقبال ملازمان آمده .
امير نجم فرمودند كه آمده باشد . خواجه نيز پيش آمده دعا و ثنا به جاى آورده اما زهرهء آن نداشته كه نگاه تواند كردن . امير نجم فرمودند كه اى خواجه مگر به جاسوسى آمدهاى ؟
خواجه عرض نمود كه بلى . اين سپاه اوزبك كه در اين جا مىباشند چون آوازهء موكب ملازمان عالى [ را ] شنيدند ، ارادهء جنگ به خاطر ايشان مىرسيد ؛ بنده گفتم كه من رفته مشاهدهء سپاه ظفرپناه خواهم نمود ، هر گاه حريف خواهيم شد يك نظر ايشان را خواهيم شناخت و الا فلا . به هر تقدير بنده رخصت از ملازمان عالى مىخواهم كه به شهر رفته تدارك پيشكش و استقبال ملازمان عالى نموده به خدمت مراجعت نمايم .
امير نجم او را مرخص ساخته چون خواجه داخل شهر گرديد ، با سپاه اوزبك گفت كه اى ياران ، ما و شما از عهدهء اين سپاه بيرون نمىتوانيم آمدن ، حال راه خود گرفته روانهء هرات گرديد . ايشان را روانه نموده و خود با مردم شهر پيشكش
عالم آراى شاه اسماعيل ( فارسى ) — صفحة 318
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٣١٨