بعضى به عز عرض رسانيدند كه در زمين سنگستان بيل و كلنگ كار نمىكند و بريدن آن سنگ بسيار دشوار و به زودى ميسر نمىشود .
نواب خاقانى فرمودند كه رودخانه روز اول در اينجا مىآمد ، جاماسب حكيم كه حاكم كل مازندران بود به حكم گشتاسب ، اين كوه كه مىبينيد ، اين كوه را قلعه ساخت و اين آب را حصار اين كوه كرده است و آب را به اين طرف انداخت و راه آب را فرمود كه پر كردند . بايد اين ممر را خالى كرد . پس نواب گيتى ستان بيل را به دست مبارك گرفته چنان بر زمين زد كه بيل فرو رفت .
پس امراى نامدار با سپاه نصرت شعار « 1 » بيل و كلنگ برداشته به كندن مشغول شدند و پارچه پارچه بر مىداشتند تا شب كار كرده دويست زرع آن جوى را خالى كردند . القصه مدت هفت روز در آنجا كار مىكردند . اما مردم حسين كيا در بالاى قلعه كواژه زده فرياد مىكردند . اما آن حضرت تحمل كرده موافق عقل شريف عمل مىنمود تا آنكه ممر آب را تمام خالى نموده و آب رودخانه را در رودخانهء قديمى روان نمودند و مردم قلعه فرياد مىزدند كه شما عبث اين آزار مىكشيد و از شما كارى نمىآيد !
اما روز هفتم چون آفتاب غروب كرده بود كه آب را در جوى انداختند . و اما چون روز نصف شد ، مردم از قلعه بيرون آمدند كه آب بردارند در آب « 2 » جوى عظيم هيچ آب نمانده بود . اما آن خبر كه به مردم قلعه رسيد ، همگى سراسيمه شده فرياد برداشتند كه اين چه بلاست كه بر سر ما آمده است و چون خبر به حسين كيا رسيد ، در اضطراب افتاده هر چند خيال كرد به جائى نرسيد . پس چون صبح شد صداى العطش در ميان مردم قلعه افتاد و تمامى سپاهى و رعيت به يك جا « 3 » جمع شده مصلحتها ديده ، آخر الامر خيال به اينجا رسيد كه بايد حسين كيا را گرفته و او را دست بسته به خدمت نواب كامياب برده كه شايد از اين ورطه خلاصى يابيم .
هامش
( 1 ) - اصل : شكار .
( 2 ) - ظ : آن .
( 3 ) - اصل : بيكجا نيز جمشده .