پوشيده نماند كه در نزد صاحبان بصيرت و افكار ، اين رفتار از اين شهريار والاتبار ذوى الاقتدار گويا كه سفر وداع بود كه به عالم وقوع آمد . بعد از استقامت ورزيده قرار گرفتن به ارگ عالى كسلى كه فى الجمله در طبيعت مبارك عارض بود روز تا روز به مزاج كثير الابتهاج غالب آمده اثر ملالت ساعت به ساعت زياده مىگرديد .
نظم
چو مىشد فزون دمبدم رنج شاه * مصيبت گرفتند خورشيد و ماه
چو از درد شه ناله دادى خبر * ز غم خلق را پاره مىشد جگر
در آن دم كه مىزد دم دردناك * زن و مرد را بود بيم هلاك
ز ضعف بدن شد طبيعت زبون * نه آرام مانده نه صبر و سكون
همايون تن شاه را دفع رنج * نه ملك و سپه كرد نه مال و گنج
ز تاب مرض چون زبون شد مزاج * نه تخت آمدش سودمند و نه تاج
بلكه از ارواح طيبهء عزيزان اشارت بابشارت شده بود باوجود اين حال به پرسش احوال ملك و نسق آن مشغول مىشد و انديشهء فقرا و زيردستان مىنمود . چون به رأى صائب دريافت كه مرض قابل علاج نيست دل بر وقوع حادثه ضرورى نهاده ، موافق تقدير ربّانى و قضاى آسمانى به خاطر مبارك مشورتى رسيده ، امراى دولت را احضار فرموده . . . از سر يقظه و بيدارى بلكه از وفور فطانت و هشيارى به وصيت مشغول گرديد .
گفت به تحقيق مىدانم كه مرغ روح قفس قالب را شكسته پرواز خواهد كرد پناه به درگاه الهى بردم . شمايان را به لطف و مرحمت او سپاريدم ، بايد كه رضا به قضا داده در اين قضيه جزع و فزع مكنيد كه فايده ندارد . آمرزش مرا از خدا خواهيد و روح مرا به فاتحه و تكبير شاد گردانيد ، و ديگر به خاطر مبارك رسيده كه من از اين دار الفنا رحلت خواهم نمودن ، چرا دشمنان من زنده باشند . پس در آن شب فى الفور فرمود كه اسكندر دادخواه كنگس را مع اتباع آن به بالاى ارك عالى برآورده به قتل رسانيده به جاى مقرّرى دفن كردند . در واقع گمان غالب مردم همان بود كه شب رحلت جنابعالى و در وقت