[ و گويند آن شب كه مالك دينار بمرد كسى در خواب ديد كه درهاء آسمان گشاده بودى و كسى مىگويدى كه مالك دينار از ساكنان بهشت است ] .
حكايت كنند « 1 » آن شب كه داود طائى فرمان يافت بخواب ديدند درهاى آسمان گشاده و همه جهان نور گرفته و فريشتگان به زمين همىآمدند و به آسمان مىشدند گفت آنكس كه شبى است « 2 » كه داود طائى فرمان يافته است [ و ] بهشت [ را ] بياراستهاند [ از بهر جان او « 3 » ] .
استاد امام گويد [ رحمه اللّه « 3 » ] [ كه ] استاد ابو على را بخواب ديدم گفتم خداى با تو چه كرد گفت آمرزش را « 4 » اينجا بس خطرى نيست ، كمترين كسى [ كه « 3 » ] اينجا آمد فلان كس بود ، او را چندين عطا دادند ، اندر خواب بر دلم برآمد كه آن مرد را كه او گفت كسى را بناحق كشته بود « 5 » .
[ و گويند كرز وبره « 5 » فرمان يافت ، در خواب ديدند كه گوئى اهل گورستان جمله از گورها برآمده بودندى و بر ايشان جامهاى سپيد بودى ، نو تازه گفتند اين چيست ايشان گفتند اهل گورستان را بياراستند قدوم كرز را برايشان « 3 » ]
يوسف حسين را در خواب « 6 » ديدند گفتند خداى با تو چه كرد گفت [ خداى ] مرا بيامرزيد گفتند بچه چيز گفت بدانك هرگز جدّ را بهزل نياميختم « 7 » .
هامش
( 1 ) - مب : و گويند .
( 2 ) - مب : كسى بخواب ديد كى نورى مىتافتى و فريشتگان مىشدندى و مىآمدندى پرسيد كى اين چه سبب است گفتند اين آن شب است .
( 3 ) - مب : ندارد .
( 4 ) - مب : مغفرت را .
( 5 ) - مب : فلانست وى را چنين و چنين دادند و مرا در خواب چنان فرا نمودند كى آن كس خونى بناحق كرده بود .
( 6 ) - مب : بخواب .
( 7 ) - مب : برنياميختم .