پارهء « 1 » آرد [ از آن كسى « 2 » ] برگرفتم [ مىبردم مانده شدم ] [ و جائى « 2 » ] بنهادم تا بياسايم گفتم يا رب اگر مرا دو قرص دهى « 3 » بىرنج ، [ من ] بدان قناعت كنم « 4 » دو مرد جنگ « 5 » ميكردند ، فراز شدم تا ميان ايشان صلح كنم « 6 » يكى چيزى بر سر من زد و خصم را خواست زد ، بر من آمد و روى من خونآلود شد ، مرد سلطان بيامد ايشانرا بگرفت « 7 » ، مرا ديد خونآلود [ و « 2 » ] مرا نيز بگرفت [ پنداشت كه من خصومت كردهام « 2 » ] ، [ و همه ] بزندان بردند و مدّتى [ دراز « 2 » ] اندر زندان بماندم ، هر روز دو قرص به من دادندى « 8 » ، شبى بخواب ديدم كه گفتند اين دو قرص است كه تو خواستى بىرنج و عافيت نخواستى « 9 » [ چون « 2 » ] بيدار شدم گفتم العافيه العافية ، در وقت در زندان بزدند و گفتند كجاست عمر حمّال « 10 » و مرا رها كردند .
كتّانى گويد مردى بود از اصحاب ما ، ويرا چشم درد بود « 11 » [ ويرا ] گفتند داروى « 12 » نكنى گفت عزم كردهام كه دارو « 12 » نكنم تا او خود بشود « 13 »
هامش
( 1 ) - مب : تنگى .
( 2 ) - مب : ندارد .
( 3 ) - مب : اگر هر روز دو گرده به من دادى .
( 4 ) - مب : كردمى .
( 5 ) - مب : چون نگاه كردم دو تن خصومت .
( 6 ) - مب : افكنم .
( 7 ) - مب : يكى ازيشان خواست كى چيزى بر سر خصم زند بر سر من زد خونآلود گشتم حاجب شهر بيامد تا ايشان را بگيرد بگرفت .
( 8 ) - مب : دو تا نان به من آوردندى .
( 9 ) - مب : كسى مرا مىگويد هر روز دو گرده خواستى و نگفتى در عافيت .
( 10 ) - مب : بامداد كسى در بكوفت و گفت عمر حمال كجاست . اصل مطابق متن عربى است .
( 11 ) - مب : از كتانى روايت كنند كى گفت يكى را از اصحابان ( ظ : اصحابنا ) چشم به درد آمد .
( 12 ) - مب : معالجت .
( 13 ) - مب : تا درست شوم .