تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الرسالة القشيرية ( فارسى ) — صفحة 709

مساهمون:

ص٧٠٩
مردمان گفت اين نه مردمانند « 1 » ، مردمان آنانند « 2 » كه در مسجد شونيزيّه‌اند ، همه تنم بگداختند و جگرم « 3 » بسوختند جنيد گفت « 4 » چون بيدار شدم بشتافتم و آنجا شدم « 5 » جماعتى را ديدم ، سرها بر زانو نهاده و در تفكّر « 6 » چون چشم ايشان بر من افتاد گفتند نگر تا غرّه نشوى بحديث اين پليد « 7 » . نصرآبادى را بخواب ديدند بمكّه ، پس مرگ « 8 » او [ ويرا ] گفتند خداى با تو چه كرد گفت عتابى بكرد با من « 9 » [ چنانك بزرگواران كنند « 10 » ] پس ندا كرد يا ابا القاسم پس از وصال « 11 » انفصال گفتم نه يا ذا الجلال اندر لحد ننهادند مرا « 12 » تا باحد نرسيدم . [ ذا النون را بخواب ديدند گفتند خداى با تو چه كرد گفت از وى سه حاجت خواستم بعضى اجابت گردانيد اميد ميدارم ديگران نيز اجابت كند ] . شبلى را بخواب ديدند پس مرگ و گفتند « 13 » خداى با تو چه كرد گفت مرا
هامش
( 1 ) - مب : كدام مردمان . ( 2 ) - مب : ايشان‌اند . ( 3 ) - مب : كى تن من نزار بكردند و دل من . ( 4 ) - مب : گويد . ( 5 ) - مب : به مسجد شونيزيه رفتم . ( 6 ) - اصل : و تفكر كردند . ( 7 ) - مب : چون مرا ديدند گفتند حديث ابليس ترا غره نكند . ( 8 ) - مب : به مكه بخواب ديدند پس از مرگ . ( 9 ) - مب : با من عتاب كرد . ( 10 ) - مب : ندارد . ( 11 ) - مب : اتصال . ( 12 ) - مب : اندر لحدم ننهادند . ( 13 ) - مب : پس از مرگ بخواب ديدند پرسيدند كى .