كسى گفت پيغامبر را صلّى اللّه عليه و سلّم « 1 » بخواب ديدم گروهى از درويشان نزديك او نشسته بودندى « 2 » دو فريشته از آسمان فرو آمدندى يكى طشتى « 3 » [ داشتى « 4 » ] و ديگر آب جامهء « 5 » ، طشت پيش پيغامبر صلّى اللّه عليه و سلّم بنهاد « 6 » و دست بشست و فرمود تا ايشان نيز « 7 » دست بشستند پس طشت پيش من نهادند ، فريشتهء [ بدان « 4 » ] ديگر گفت آب بدست او مكن كه او نه از جملهء ايشانست « 8 » من گفتم يا رسول اللّه از تو روايت كرد [ ه ا ] ند كه [ تو ] گفتى مرد با آن بود كه [ او را « 4 » ] دوست دارد گفت بلى پس گفتم ترا دوست دارم و اين همه درويشانرا ، پيغامبر « 9 » گفت صلّى اللّه عليه و سلّم « 10 » آب بر دست او كن كه او « 11 » از ايشانست .
حكايت كنند كه مردى « 12 » بود دائم « 13 » [ مى ] گفتى العافية العافية ، گفتند اين چه دعا است گفت من حمّالى كردمى ، اندر ابتداء كار « 14 » ، روزى
هامش
( 1 ) - مب : و يكى ازين طايفه گويد كى رسول را عليه السلام .
( 2 ) - مب : گرد بر گردش جماعتى ايستاده بودند از درويشان .
( 3 ) - مب : يكى ازيشان تشتى .
( 4 ) - مب : ندارد .
( 5 ) - مب : و بدست يكى ابريقى .
( 6 ) - مب : پيش رسول عليه السلام نهادند .
( 7 ) - مب : پس بفرمود تا همه .
( 8 ) - مب : آب بر دست وى مريز كى وى ازيشان نيست .
( 9 ) - مب : چنين است من گفتم اكنون من ترا و اين قوم را دوست دارم رسول .
( 10 ) - مب : عليه السلام .
( 11 ) - مب : بر دست وى ريز كى وى .
( 12 ) - مب : كسى .
( 13 ) - مب : پيوسته .
( 14 ) - مب : ويرا پرسيدند كى اين چه معنى دارد گفتن گفت من در ابتدا حمالى كردم .