ابو عبد اللّه جلّا « 1 » گويد اندر غرفهء سرى [ سقطى « 2 » ] بودم ببغداد چون پارهء « 3 » از شب بگذشت پيراهنى پاكيزه اندر پوشيد و سراويلى « 4 » و ردا برافكند و نعلين اندر پاى كرد [ و برخاست « 2 » ] تا بيرون شود گفتم [ تا « 2 » ] كجا اندرينوقت [ گفت ] بعيادت فتح موصلى خواهم شد چون بيرون شد در كويهاى بغداد او را عسس بگرفت و بزندان بردند « 5 » چون ديگر روز بود ويرا فرمودند تا با محبوسان ديگر بزنند « 6 » چون جلّاد دست برداشت « 7 » تا [ او را « 2 » ] بزند دست جلّاد هم آنجا در هوا بماند « 8 » [ چنانك ] نتوانست جنبانيدن « 9 » ، جلّاد را گفتند چرا نزنى « 10 » گفت پيرى برابر من « 11 » ايستاده است و ميگويد مزن و دست من كار نمىكند ، نگرستند تا [ اين « 2 » ] پير كيست فتح موصلى بود [ سرى را رها كردند ] .
[ گويند ] گروهى از قريش « 12 » با عبد الواحد [ بن ] زيد نشستندى روزى پيش او آمدند [ و « 2 » ] گفتند ما از تنگى همىترسيم سر برداشت بسوى آسمان « 13 »
هامش
( 1 ) - مب : ابن جلا .
( 2 ) - مب : ندارد .
( 3 ) - مب : لختى .
( 4 ) - مب : و شلوارى بپوشيد .
( 5 ) - مب : فتح موصلى را بهپرسم چون در راههاء بغداد لختى برفت عسس وى را بگرفت و محبوس كردند .
( 6 ) - مب : بفرمودند ويرا بزدند .
( 7 ) - مب : برآوردى .
( 8 ) - مب : دستش بيستاد .
( 9 ) - مب : جنبيدن .
( 10 ) - مب : بزن .
( 11 ) - مب : برابر من مردى پير .
( 12 ) - مب : از قريش گروهى .
( 13 ) - مب : عبد الواحد روى سوى آسمان كرد .