احمد هيثم « 1 » [ المتطبّب « 2 » ] گويد بشر حافى مرا گفت معروف كرخى را بگو [ ى ] چون نماز بكنم نزديك تو خواهم آمدن « 3 » ، [ من پيغام بدادم « 2 » ] و منتظر مىبودم « 4 » ، نماز پيشين بكرديم [ نيامد « 2 » ] ، نماز ديگر كرديم ، [ هم « 2 » ] نيامد [ نماز شام و خفتن بكرديم هم نيامد « 2 » ] من [ با خويشتن « 2 » ] گفتم [ سبحان اللّه « 2 » ] چون بشر چيزى گويد و خلاف كند اين عجب است و چشم ميداشتم من و بر در مسجد بودم ، بشر آمد و بر آب برفت و آمد و حديث كردند تا وقت سحر و بازگشت و همچنان بر آب رفت « 5 » من خويشتن را از بام بيفكندم و آمدم و دست و پاى وى را « 6 » بوسه دادم و گفتم مرا دعائى كن دعا كرد و گفت اين آشكارا مكن « 7 » . تا [ او ] زنده بود با هيچكس « 8 » نگفتم .
[ قاسم جرعى گويد مردى ديدم ، اندر طواف ، هيچيز نگفت الّا آنك گفت اللّهمّ قضيت حوائج الكلّ و لم تقض حاجتى يا رب حاجت همگنان روا كردى مگر حاجت من ، گفتم چونست كه تو هيچ دعا نكنى جز اين گفت بگويم ترا . بدانك ما هفت تن بوديم از شهرهاء پراكنده بغزا شديم بروم ما را اسير
هامش
( 1 ) - مب : احمد بن الهيثم .
( 2 ) - مب : ندارد .
( 3 ) - مب : مىآيم .
( 4 ) - مب : وى انتظار مىكرد تا .
( 5 ) - مب : بشر حافى سخنى گويد و نكند اين نشايد بود انتظارش مىكرديم و بر در مسجد مىبوديم در سرعه ( ظ : مشرعه ) بشر مىآمد و پارهء از شب گذشته بود سجاده بر سر نهاد فرا دجله شد عبر كرد زمانى سخن گفتند چون سحرگاه بود مىآمد همچنان بر سر آب عبر كرد .
( 6 ) - مب : و پاش .
( 7 ) - مب : و از وى دعا خواستم مرا گفت اينك تو ديدى بر من بپوش .
( 8 ) - مب : بكس .