زر شود چون بنگرستم در دست او زر شده بود « 1 » به من انداخت و گفت [ اين را « 2 » ] نفقه كن كه در دنيا خير نيست مگر آخرت را « 3 » .
[ از ابو يعقوب سوسى حكايت كنند گفت وقتى مريدى را همىشستم ، انگشت مرا بگرفت و وى بر تنشوى بود گفتم اى پسر دست من رها كن كه من همىدانم كه تو مرده نهاى ، از اين سراى باز آن سراى انتقال ميكنى ، دست من رها كرد .
ابراهيم شيبان گويد جوانى نيكو ارادت با ما صحبت همىكرد ، فرمان يافت ، دل من به دو مشغول شد عظيم ، و خود ، او را همىشستم چون خواستم كه دست او بشويم ابتدا به چپ كردم از دهشتى كه مرا بود ، دست از من دركشيد و دست راست به من داد گفتم كه راست گفتى اى پسر من غلط كردم « 2 » ] .
ابو يعقوب سوسى گويد مريدى بنزديك من آمد بمكّه گفت اى استاد من فردا وقت نماز پيشين از دنيا بخواهم شد « 4 » ، اين دينار از من بستان « 5 » نيمى بگور كن و نيمى بكفن ، روز ديگر بيامد همان وقت « 6 » طواف كرد پس سر باز نهاد و جان تسليم كرد ، او را بشستم و در لحد نهادم « 7 » .
[ چشم باز كرد گفتم زندگى پس از مرگ گفتا من زندهام و هر محبّى كه خداى راست همه زندهاند ] .
هامش
( 1 ) - مب : توانى سنگ در دست او زر گشت .
( 2 ) - مب : ندارد .
( 3 ) - مب : در آخرت .
( 4 ) - مب : به مكه نزديك من آمد و مرا گفت يا استاد من فردا بميرم وقت نيمروز .
( 5 ) - مب : اين دينارى بگير .
( 6 ) - مب : نيم دينار بگور كن ده و نيم دينار كفن خر چون ديگر روز بود آمد و .
( 7 ) - مب : پارهء فراتر شد و بخفت و بمرد ويرا بشستند و در گورش نهادند .