از يكى از اين جوانمردان حكايت كنند كه گفتند اندر دريا بوديم يكى با ما بود بمرد ، ما همه قوم جهاز او مىساختيم و چنان مىساختيم كه به دريا اندازيم ، آن دريا خشك شد و كشتى بر خشك بيستاد تا ما او را « 1 » گور [ به ] كنديم و [ ويرا ] دفن كرديم چون فارغ شديم آب غلبه كرد و دريا با حال خود شد و كشتى برفت « 2 » .
گويند [ وقتى « 3 » ] قحطى بود اندر بصره ، حبيب عجمى [ طعام بسيار ] خريد [ بنسيه « 3 » ] و بدرويشان داد و كيسهء بدوخت « 4 » و در زير سر كرد « 5 » چون بتقاضا آمدندى كيسه برگرفتى ، پر [ از ] درم بودى [ وا وامهاء ايشان « 3 » ] بدادى « 6 » .
[ گويند ] ابراهيم ادهم [ وقتى « 3 » ] اندر كشتى خواست نشست ، سيم نداشت گفتند هر كسى كه در كشتى نشيند ، دينارى ببايد داد ، او دو ركعت نماز كرد و گفت يا رب « 7 » از من چيزى ميخواهند من ندارم ، [ در وقت « 3 » ] آن ريگ همه دينار شد « 8 » .
ابو معاوية الاسود را [ گويند « 3 » ] چشم بشد چون [ خواستى كه قرآن برخواند ] مصحف بازكردى خداى چشم وى بازدادى « 9 » و چون مصحف فراهم « 10 » كردى نابينا شدى .
هامش
( 1 ) - مب : كسى حكايت كند ازين قوم گفت در كشتى بوديم از مردمان كشتى يكى بيمار شد و بمرد جهاز وى راست كرديم كى ويرا در دريا افكنيم دريا به زمين فروشد و كشتى بر زمين بنشست بيرون آمديم .
( 2 ) - مب : غلبه گرفت و كشتى از جاى برخاست و برفتيم .
( 3 ) - مب : ندارد .
( 4 ) - مب : برگرفت .
( 5 ) - مب : نهاد .
( 6 ) - مب : جمله بدادى .
( 7 ) - مب : خواست كى در كشتى نشيند گفتند دينارى خواهيم بر شط كشتى نماز كرد و گفت الهى .
( 8 ) - مب : آن همه ريگ دينار گشت .
( 9 ) - مب : چشمش روشن شدى قرآن برخواندى .
( 10 ) - مب : فراز .