به من كه ما اولىتريم بدانك در مسجد شويم و نماز كنيم ، ماهى آنجا بگذاشتيم و در مسجد شديم و نماز كرديم كودك نيز بيامد و نماز كرد پس بيامد و ماهى برگرفت و بياورد تا به خانه چون به خانه رسيديم پدر اين حكايت با والده بگفت والده گفت او را بگوئيد تا بنشيند و با ما لقمهء به كار برد ، او را بگفتيم كودك گفت روزه دارم گفتيم پس نماز شام افطار اينجا كن گفت من چون در روز يكى كار بكردم هيچ كار ديگر نكنم گفتم پس در مسجد شو تا نماز شام پس آنگه پيش ما آى ، بشد ، چون نماز شام بود بازآمد ، با ما طعام خورد چون فارغ شديم او را دلالت كرديم بر جايگاه طهارت ، در وى چنان ديديم كه او خلوت دوستر ميدارد . او را در خانه بگذاشتيم تنها ، در خانهء ما دختركى بود بر زمين مانده ، از خويشاوندى از آن ما ، بشب ديديم كه همىآمد درست شده ، او را بپرسيديم از آن حال ، گفت من گفتم خداوند را بحرمت اين مهمان كه مرا عافيت دهى در حال بر پاى خاستم چون بشنيديم برخاستيم بطلب كودك ، درها ديديم بسته و كودك را بازنيافتيم ، پدرم گفت [ فمنهم صغير و منهم كبير « 1 » ] .
سعيد بن يحيى البصرى گويد نزديك عبد الواحد زيد شديم ، او را « 2 » ديدم در سايه نشسته گفتم اگر از خداى بخواهى « 3 » تا روزى [ بر ] تو فراخ كند ، اميد دارم كه [ اجابت ] بكند عبد الواحد گفت خداى من بمصالح بندگان داناتر پس پارهء گچ « 4 » از زمين برگرفت و گفت خداوندا اگر [ تو « 1 » ] خواهى اين را « 5 » زر گردانى ،
هامش
( 1 ) - مب : ندارد .
( 2 ) - مب : ويرا .
( 3 ) - مب : از خداى بخواه .
( 4 ) - مب : گويد خداوند تعالى مصالح بندگان نگاه دارد و سنگى - اصل : غلط است . حصى را « جصا » خوانده است .
( 5 ) - مب : كى اين سنگ .