ابو سليمان دارانى گويد « 1 » عامر بن عبد قيس بشام [ مى « 2 » ] شد ، با او مطهرهء بود هرگاه كه وضو خواستى كردن « 3 » [ از آنجا « 2 » ] آب بيرون آمدى و چون طعام خواستى شير بدر آمدى « 4 » .
عثمان بن ابى عاتكه گويد اندر غزائى بوديم ، اندر [ زمين ] روم ، [ آن « 2 » ] امير ، لشكرى [ سريّه ] [ مى « 2 » ] فرستاد [ به جائى « 2 » ] وعدهء كرد « 5 » كه فلان روز بازآيند [ آن « 2 » ] وعده بگذشت [ لشكر ] [ باز ] نيامد ، ابو مسلم نيزهء بر زمين فرو زده « 6 » بود در زير او « 7 » نماز ميكرد ، مرغى بيامد و بر سر آن نيزه نشست [ و ] گفت لشكر بسلامت است [ و غنيمت بسيار يافتهاند فلان روز و « 2 » ] فلان وقت رسند ابو مسلم [ اين « 2 » ] مرغ را گفت تو كيئى « 8 » گفت من آنم كه اندوه از دل مسلمانان ببرم ابو مسلم پيش آن امير « 9 » آمد و ويرا از آن خبر داد « 10 » كه مرغ چنين گفت آن « 11 » وقت كه مرغ گفت « 12 » [ اندر آنوقت « 2 » ] لشكر برسيدند « 13 » .
هامش
( 1 ) - مب : حكايت كند كى .
( 2 ) - مب : ندارد .
( 3 ) - مب : و ركوهء خرد با وى بود چون خواستى كى طهارت كند .
( 4 ) - مب : و وقت بودى كى شير بيرون آمدى تا بياشاميدى . اصل : بمتن عربى نزديكتر است .
( 5 ) - مب : و ميعاد نهادند .
( 6 ) - مب : فرو برده .
( 7 ) - مب : آن .
( 8 ) - مب : كىاى .
( 9 ) - مب : بنزديك والى .
( 10 ) - مب : و او را خبر كرد .
( 11 ) - مب : همان .
( 12 ) - مب : گفته بود .
( 13 ) - مب : در رسيدند .