جنيد گفت به مسجد شونيزيّه آمدم ، جماعتى ديدم از درويشان كه سخن ميگفتند در آيات و كرامات ، درويشى از ميان ايشان گفت كه من كس دانم اگر اشارت كند بدين ستون « 1 » كه نيمى زر شود و نيمى نقره « 2 » [ در حال « 3 » ] [ چنان شود ] جنيد گفت « 4 » در ستون نگرستم نيمهء زر بود و نيمهء نقره « 5 » .
گويند سفيان ثورى با شيبان راعى ، به حج ميرفت ، شيرى فرا راه آمد سفيان گفت مر شيبانرا ، شير نمىبينى « 6 » گفت مترس [ شيبان « 3 » ] [ گوش ] شير بگرفت و بماليد شير دنبال مىجنبانيد سفيان گفت اين چيست اين خويشتن شهره بكردن است « 7 » [ شيبان ] گفت اگر نه از بيم شهره « 8 » بودى زاد خويش بر پشت او « 9 » نهادمى تا بمكّه .
حكايت كنند كه [ چون ] سرى دست از تجارت بداشت ، خواهر وى دوك رشتى و بر وى نفقه كردى « 10 » روزى دير آمد [ سرى ] گفت چرا دير آمدى گفت
هامش
( 1 ) - مب : جنيد گويد در مسجد شونيزيه شدم جماعتى از درويشان ديدم كى در آيات و كرامات سخن مىگفتند يكى گفت شناسم كسى را كى اگر اين ستون را گويد .
( 2 ) - مب : گرد و نيمى سيم .
( 3 ) - مب : ندارد .
( 4 ) - مب : گويد .
( 5 ) - مب : همچنان بود .
( 6 ) - مب : حج كرد با شبان راعى در راه شيرى تعرض ايشان كرد سفيان گفت يا شيبان نمىبينى آن شير را .
( 7 ) - مب : ويرا گفت اين چه شهرگى است .
( 8 ) - مب : شهرگى .
( 9 ) - مب : بار خويش بر وى .
( 10 ) - مب : تجارت بگذاشت خواهرش بر وى نفقه مىكرد از ريسمانى كى وى رشتى .