[ جريرى گويد گروهى پرسيدند از سماع « 1 » گفت برقها بود كه بجهد و انوار بود كه پديد آيد پس پنهان شود چه خوش بود اگر بپايد يك طرفة العين و درين معنى گفتهاند « 2 » :
خطرة فى السرّ منه خطرت * خطرة البرق ابتدا ثمّ اضمحلّ
اىّ زور لك لو قصدا سرى * و ملمّ بك لو حقّا فعل ]
و گفتهاند اندر سماع هر اندامى را از وى نصيبى بود آنچه به چشم افتد او را بگريستن آرد و آنچه به زبان افتد او را بآواز آرد و چون بدست افتد جامه به درد و طپانچه بر سر و روى زند چون بپاى افتد برقص آيد « 3 » .
و گويند از ملوك عجم يكى بمرد و او را پسرى بود خرد و شير مىخورد « 4 » خواستند كه او را « 5 » بيعت كنند گفت چون اين كودك شير مىخورد نتوان دانست كه شايسته خواهد بود يا نه ، تدبير كردند تا چون بدانند كه خردمند خواهد بود يا نه « 6 » ، [ همه خردمندان « 7 » ] بر آن اتّفاق كردند كه كسى بيارند تا پيش او سماع كند ، اگر
هامش
( 1 ) - متن عربى : و سئل بعضهم عن السماع . و يكى ازين طايفه را از سماع پرسيدند .
( 2 ) - متن عربى : ثم انشأ يقول . آنگاه برخواند .
( 3 ) - مب : و گويند سماع را نصيب است در هر عضوى آنچ بر چشم افتد بگرياند و آنچ بر زبان آيد بانگ دارد و آنك بر دست آيد جامه به درد و لطمه بر سر و روى زدن گيرد و آنچ بر پاى آيد برقص آرد .
( 4 ) - مب : يكى از ملوك عجم فرمان يافت و پسرى كوچك داشت .
( 5 ) - مب : ويرا .
( 6 ) - مب : پس گفتند بعقل و زيركى او چون رسيم .
( 7 ) - مب : ندارد .