بر پاى گيريد ويرا بر پاى گرفتم گفت مرا از شيخ زفانم گويند « 1 » ] .
گويند شبى تا بصبح دقّى برين بيت بر پاى ايستاده بود و مىافتاد و برمىخاست « 2 » و مردمان [ بر پاى « 3 » ] ايستاده ميگريستند و [ بيت اين بود « 3 » ] .
شعر :
باللّه فاردد فؤاد مكتئب * ليس له من حبيبه خلف
احمد بصرى گويد « 4 » سهل بن عبد اللّه را بسيار « 5 » خدمت كردم هرگز نديدم كه از سماع قرآن و ذكر ، هيچ تغيّر در وى آمدى به آخر عمر رسيد « 6 » پيش او [ اين آيت « 3 » ] برخواندند . فاليوم لا يؤخذ منكم فدية .
تغيّرى اندر وى آمد و بلرزيد و بيفتاد و از هوش بشد چون با هوش آمد گفتم اين چه بود « 7 » گفت يا حبيبى ضعيف شديم .
[ ابن سالم گويد كه يكبار ديگر در پيش سهل برخواندند كه الملك يومئذ الحقّ للرّحمن متغيّر شد او را گفتم در آن معنى گفت ما ضعيف گشتيم ] و اين صفت بزرگان بود [ كه ] هيچ وارد بر ايشان اندر نيايد الّا كه ايشان بزرگتر از آن باشند « 8 » .
هامش
( 1 ) - ظ : مرا شيخ زفان گويند . مطابق متن عربى : انا الشيخ الزفان . و زفان پاىكوب و رقاص را گويند .
( 2 ) - مب : دقى شبى تا بامداد مىبنشست و مىبرخاست بدين بيت .
( 3 ) - مب : ندارد .
( 4 ) - اصل : كسى گويد از بصره . خلاف متن عربى است .
( 5 ) - مب : سالها .
( 6 ) - مب : كى وى متغير شد در سماع يا از خواندن قرآن يا غير آن چون آخر عمرش بود .
( 7 ) - مب : متغير شد و مرتعد و خواست كى بيفتد چون با حال صحو آمد ويرا پرسيدند .
( 8 ) - مب : واردى در وى اثر نكند كى او قوىتر از آن وارد باشد .