جنيد گويد سرى رقعهء به من داد گفت ترا اين بهتر از هفتصد قصّه و حديث بعلوّ ، اندرو نبشته بود « 1 » .
شعر :
و لمّا ادّعيت الحبّ قالت كذبتنى * فما لى ارى الاعضاء منك كواسيا
فما الحبّ حتّى يلصق القلب بالحشا * و تذبل حتّى لا تجيب المناديا
و تنحل حتّى لا يبقّى لك الهوى * سوى مقلة تبكى بها و تناجيا
ابن مسروق گويد [ كه ] سمنونرا ديدم [ در مسجدى ] اندر محبّت سخن همىگفت قنديلهاى مسجد همه پارهپاره شد « 2 » .
ابراهيم بن فاتك « 3 » گويد سمنون اندر مسجد بود ، اندر محبّت سخن همى گفت ، مرغكى [ خرد « 4 » ] بيامد ، [ و ] نزديك [ وى ] بنشست [ نزديكتر مىآمد تا بر دست وى نشست « 4 » ] پس منقار بر زمين مىزد « 5 » و خون از وى همىدويد تا بمرد .
[ جنيد گويد هر محبّت كه از بهر غرضى بود چون آن غرض زايل شود آن محبّت زايل شود .
شبلى را در بيمارستان بغداد بازداشتند ، جماعتى در پيش او شدند ، ازيشان
هامش
( 1 ) - مب : حديث و قصه چون نگاه كردم اين بيتها ديدم .
( 2 ) - مب : قنديلها همه بشكست .
( 3 ) - مب : ابراهيم مالك . اصل : ابراهيم بن قاتل . مطابق متن عربى اصلاح شد .
( 4 ) - مب : ندارد .
( 5 ) - مب : و منقار بر دست مىزد . خلاف متن عربى است .