نصرآبادى را گفتند ترا [ مىگويند ] از محبّت هيچيز « 1 » نيست گفت راست گوئيد « 2 » و ليكن مرا حسرت ايشانست « 3 » اندر آن ميسوزم و اين بيت بگفت :
و من كان من طول الهوى ذاق سلوة * فانّى من ليلى لها غير ذائق
و اكثر شيىء نلته من وصالها * امانىّ لم تصدق كلمحة بارق
محمّد بن الفضل گويد محبّت سقوط همه محبّتها است از دل مگر محبّت حبيب .
جنيد گويد محبّت افراط ميل است .
و گفتهاند محبّت تشويشى بود كه از محبوب در دلها افتد .
و نيز گفتهاند محبّت فتنهء بود كه در دل افتد از مراد .
ابن عطا گويد اين بيت :
غرست لاهل الحبّ غصنا من الهوى * و لم يك يدرى ما الهوى احد قبلى « 4 » ]
[ و هم نصرآبادى راست گفت محبّت بيرون ناآمدن است از دوستى بهرحال كه باشد .
و گفتهاند اوّل حبّ ختل بود و آخرش قتل بود ] .
هامش
( 1 ) - مب : چيزى .
( 2 ) - مب : مىگويند .
( 3 ) - مب : حسرت محبان هست .
( 4 ) - متن عربى اضافه دارد :فأورق اغصانا و اينع صبوة * و اعقب لى مرا من الثمر المحلىفكل جميع العاشقين هواهم * اذا نسبوه كان من ذلك الاصل