بو يزيد گويد [ كه ايشان ] معرفت بدان يافتند كه هرچه نصيب نفس ايشان در آن بود رها كردند و بر فرمان او « 1 » بيستادند .
جنيد گويد كه عارف ، عارف نباشد تا همچون زمين نبود كه نيك و بد برو بروند و چون ابر كه سايه بر همه چيز افكند و چون باران كه به همه جاى برسد « 2 » .
يوسف بن على « 3 » گويد [ عارف ] عارف نبود تا آنگاه كه اگر مملكت سليمان بوى دهند بدان از خداى مشغول نگردد طرفة العينى « 4 » .
ابن عطا گويد كه معرفت را سه ركن بود « 5 » ، هيبت و حيا و انس .
ذو النّون را گفتند « 6 » كه خداى [ را ] بچه شناختى گفت خداى [ را ] بخداى بشناختم و اگر [ فضل « 7 » ] خداى نبودى [ هرگز « 7 » ] او را بنشناختمى .
و گفتهاند بعالم « 8 » اقتدا كنند و بعارف « 9 » راه يابند .
هامش
( 1 ) - مب : كى آنچ ايشانرا بود ضايع كردند و بآنچ ويرا بود .
( 2 ) - مب : كى برو فاجر بر وى برود و چون ميغ كى همه چيزها را سايه افكند و چون باران كى آن را كى يابد و آن را كى نيابد آب دهد . متن عربى : يسقى ما يحب و ما لا يحب :
كه آن را كه دوست دارد و آن را كه دوست ندارد سيراب كند . مب ، متن عربى : پيش از گفتهء يحيى بن معاذ است .
( 3 ) - مب : يوسف على .
( 4 ) - مب : تا اگر چندان كى ملك سليمان بود بوى دهند بدان غره نشود و طرفة العينى از خداى مشغول نگردد .
( 5 ) - مب : معرفت بر سه ركن است .
( 6 ) - مب : ذا النون را پرسيدند .
( 7 ) - مب : ندارد .
( 8 ) - مب : عالم بوى .
( 9 ) - مب : عارف بوى .