او ، بهر صفت كه او راست « 1 » از بهر اين گفتست « 2 » واسطى كه هركه خدايرا بشناخت « 3 » منقطع شد « 4 » بلكه گنگ شد « 4 » [ و ] فروماند پيغامبر گفت صلّى اللّه عليه و سلّم « 5 » لا احصى ثناء عليك و اين سخن آن قوم است « 6 » كه حال ايشان دور بود « 7 » امّا آنك ازين درجه فروتر باشد « 8 » بسيار سخنها گفتهاند اندر معرفت .
احمد بن عاصم الانطاكى گويد هركه بخداى « 9 » عارفتر او « 10 » ترسانتر .
[ و گفتهاند هركه خدا را نشناخت ببقا متبرّم گردد و دنيا با فراخى بر وى تنگ شود ] .
و گفتهاند هركه خداى [ را ] بشناخت عيش او « 11 » صافى گشت « 12 » و زندگانى برو خوش شد « 13 » و همه چيزها از وى بترسد [ و به خدا مستأنس شود ] .
هامش
( 1 ) - مب : ويرا چون اين درست آيد وى از استهلاك در وجود يا از استغراق در شهود وى اگر بوجود نرسد مختطف بود از احساس خويش بهر صفت كى ويرا بود . متن عربى :
فكيف يصح له ذلك و هو لاستهلاكه فى وجوده او لاستغراقه فى شهوده و ان لم يبلغ الشهود الوجود مختطف عن احساسه بكل وصف له . پس چگونه استغنا يا افتقار عارف را درست آيد در حالى كه وى بسبب نيستى در وجود حق يا استغراق در حضور و ديدار حق هرچند كه شهود بمرتبة وجود نمىرسد از احساس خود بهر صفتى كه او راست ربوده و ذاهل شده است . مب ، اصل : ناقص و مبهم است .
( 2 ) - مب : و ازينجا گفت .
( 3 ) - مب : بشناسد .
( 4 ) - مب : شود .
( 5 ) - مب : عليه السلام گفت .
( 6 ) - مب : سخنان قومى است .
( 7 ) - مب : دورترست .
( 8 ) - مب : باشند .
( 9 ) - مب : آن كى با خداى .
( 10 ) - مب : از خداى .
( 11 ) - مب : وى .
( 12 ) - مب : شود .
( 13 ) - مب : گردد .