ذا النّون گويد عارفترين كسى بخداى متحيّرترين كسى است در وى ] .
كسى بنزديك جنيد آمد و گفت از اهل معرفت گروهىاند كه ترك اعمال بگويند « 1 » جنيد گفت اين [ قول گروهى باشد كه به ترك اعمال گويند و اين ] بنزديك من بزرگست و آنكس كه دزدى كند و زنا [ كند « 2 » ] حال او نزديك من نيكوتر از حال آنكس كه « 3 » او اين گويد و عارفان بخداى كارها از خداى فراگيرند و رجوع با خداى « 4 » كنند [ اندر آن « 2 » ] و اگر من بهزار « 5 » سال بزيم ، از اعمال ، يك ذرّه كم نكنم .
بو يزيد را گفتند « 6 » اين معرفت بچه يافتى گفت بشكمى گرسنه و تنى برهنه .
[ ابو يعقوب نهرجورى گويد ابو يعقوب سوسى را گفتم عارف بر هيچيز تأسّف خورد جز خداى گفت او خود هيچيز نبيند جز او [ كه ] تأسّف خورد برو گفتم بكدام چشم نگرد بچيزها گفت به چشم زوال و فنا « 2 » ] .
[ و هم بو يزيد گويد عارف پرنده است و زاهد رونده ] .
و گفتهاند چشم عارف گريان باشد « 7 » و دل [ وى « 2 » ] خندان .
يحيى بن معاذ گويد عارف از دنيا بيرون شود و از دو چيز مراد وى حاصل نشده باشد « 8 » [ از ] گريستن بر خويشتن و [ از ] ثنا [ كردن ] بر خداى عزّ و جلّ .
هامش
( 1 ) - مب : كسى جنيد را گفت قومىاند از اهل معرفت كى به ترك اعمال و حركات مىگويند از باب بر و تقوى . بمتن عربى نزديكتر است .
( 2 ) - مب : ندارد .
( 3 ) - مب : از آن كى .
( 4 ) - مب : با وى .
( 5 ) - مب : هزار .
( 6 ) - مب : پرسيدند كى .
( 7 ) - مب : بود .
( 8 ) - مب : نشود .