و گفتهاند هركه خداى را بشناسد رغبت چيزها از وى بشود و ويرا نه فصل بود و نه وصل « 1 » .
و گفتهاند معرفت حيا و تعظيم واجب كند « 2 » چنانك توحيد ، رضا و تسليم [ واجب كند ] .
رويم گويد عارف را آينهء باشد چون در آنجا نگرد مولى او را تجلّى كند « 3 » .
ذو النّون مصرى گويد ارواح انبيا عليهم السّلام اسب اندر ميدان معرفت افكندند ، روح پيغمبر ما صلوات اللّه و سلامه عليه از پيش همه روحها بشد « 4 » و بروضهء وصال برسيد « 5 » .
[ هم ذو النّون گويد معاشرت عارف چون معاشرت خداى بود از تو فرو برد و از تو درگزارد .
ابن يزدانيار را پرسيدند كه عارف كى حق را بيند گفت چون شاهد پديد آيد و شواهد فانى شود و حواس بشود و اخلاص مضمحلّ شود ] .
حسين منصور گويد چون بنده بمقام معرفت رسد بخاطر او وحى فرستند و سر او را نگاه دارند تا هيچ خاطر [ در ] نيايد او را مگر خاطر حق .
و گفتهاند « 6 » علامت عارف آنست كه از دنيا و آخرت فارغ بود .
[ سهل بن عبد اللّه گويد غايت معرفت دو چيزست دهشت است و حيرت .
هامش
( 1 ) - مب : و بىوصل و فصل بود .
( 2 ) - اصل : شرف و تعظيم آرد . مب : بمتن عربى نزديكتر است .
( 3 ) - مب : خداى را به بيند .
( 4 ) - مب : ارواح پيغامبران در ميدان معرفت سوارى كردند روح پيغامبر ما سبق گرفت بر ارواح پيغامبران ما صلى اللّه عليهم اجمعين .
( 5 ) - اصل : رسيدند .
( 6 ) - متن عربى : و قال . و هم حسين منصور گفت .