و مرا گفت يا با سعيد دانستم كه محبّان زنده باشند هميشه ، اگرچه بميرند ، از سرايى بديگر سراى شوند « 1 » .
جريرى گويد كه ذو النّون را بوقت نزع گفتند ما را « 2 » وصيّتى كن گفت مرا مشغول مداريد « 3 » كه من عجب « 4 » بماندهام از نيكوئيها و لطف او « 5 » .
ابو عثمان حيرى گويد كه ابو حفص را پرسيدند در حال نزع كه ما را چه وصيّت مىكنى « 6 » گفت طاقت گفتار ندارم ، و پس از آن قوّتى ديد اندر خويشتن « 7 » من گفتم چيزى بگو تا از تو حكايت كنم « 8 » [ از پس تو « 9 » ] گفت شكستهدل بايد بودن به همه دل بر تقصيرهاى خويش « 10 » . و باللّه التّوفيق .
هامش
( 1 ) - مب : من پنداشتم كه بندگان زندهاند و اگرچه بميرند از سرايى با سرايى نقل مىكنند .
متن عربى : اما علمت ان الاحباء احياء . اى با سعيد ندانى كه دوستان زندهاند . هر دو مترجم اين جمله را غلط خواندهاند .
( 2 ) - اصل : مرا .
( 3 ) - مب : مكنيد .
( 4 ) - مب : بتعجب .
( 5 ) - مب : و لطايفهاء او .
( 6 ) - اصل : اندر وقت وفات پرسيدند پند دهى ما را . از متن عربى دور است .
( 7 ) - مب : طاقت سخن گفتن ندارم پس قوت يافت .
( 8 ) - مب : كنند .
( 9 ) - مب : ندارد .
( 10 ) - مب : باش با تقصيرهاء خويش .