يكى ازين طائفه [ را ] اجل نزديك آمد [ غلام را ] گفت يا غلام ميان من ببند و روى من بر خاك نه كه رفتن [ من « 1 » ] نزديك آمد و گناه بسيار دارم و هيچ عذر ندارم « 2 » [ و هيچ قوّت ندارم « 1 » ] ، يا رب مرا توئى و مرا جز تو هيچكس نيست [ و ] بانگى بكرد و فرمان يافت « 3 » ، آوازى شنيدند كه بندهء ما تواضع كرد خداوند خويش را ، او را فرا پذيرفتند « 4 » .
[ ذا النّون مصرى را پرسيدند در وقت نزع چه آرزو خواهى گفت آنك پيش از آنك بميرم وى را يك لحظه بشناسم .
ديگرى را گفتند در وقت نزع بگو اللّه گفت با كه گويم كه من سوختهء وىام ] .
كسى گويد نزديك ممشاد دينورى شدم « 5 » درويشى [ درآمد و « 1 » ] گفت سلام عليكم جواب [ وى باز « 1 » ] دادند . گفت اينجا هيچ جاى پاكيزه هست كه كسى بتواند « 6 » مرد جائى اشارت كردند « 7 » آنجا چشمهء آب بود ، درويش طهارت نو « 8 » كرد و ركعتى چند نماز بكرد و آنجا شد كه به دو اشارت كرده « 9 » بودند و پاى دراز كرد و جان بداد .
[ از شيخ بو عبد الرحمن سلمى شنيدم كه گفت ابو العبّاس دينورى سخن مىگفت
هامش
( 1 ) - مب : ندارد .
( 2 ) - مب : و خويشتن هيچ عذرى نمىبينم كى بوى پناهام .
( 3 ) - مب : و جان بداد .
( 4 ) - مب : خداى فرا پذيرفت ويرا . روايت رويم و اشعار عربى ابو سعيد خراز را در اينجا آورده است .
( 5 ) - مب : بودم .
( 6 ) - مب : آنجا بتوان .
( 7 ) - مب : ويرا اشارت كردند بجايى كى .
( 8 ) - مب : تازه .
( 9 ) - مب : نشان داده .