تا شهادت بر همگنان عرضه كرد آنگاه فرمان يافت « 1 » .
خواهر ابو على رودبارى گويد « 2 » چون ابو على را اجل نزديك آمد ، سر وى اندر كنار من بود ، چشم باز كرد و گفت درهاى آسمان گشادهاند و بهشتها آراستهاند « 3 » و منادى آواز ميدهد يا با على برتبت بزرگترين رسانيديم ترا اگرچه [ تو ] نخواستى و اين بيت بگفت :
و حقّك لا نظرت الى سواكا * به عين مودّة حتّى اراكا
اراك معذّبى بفتور لحظ * و بالخدّ المورّد من جناكا
[ پس گفت يا فاطمه اول ظاهر است و دوم اشكالى دارد ] .
از يكى شنيدم از درويشان كه چون وفات احمد نصر حاضر آمد « 4 » يكى از درويشان « 5 » گفت بگو اشهد ان لا إله الّا اللّه درو نگريست و گفت بىحرمتى مكن « 6 » .
كسى گويد درويشى [ را ] ديدم جان بذل ميكرد « 7 » [ و ] غريب بود و مگس بسيار بر وى جمع شده « 8 » بود بنشستم و مگس از وى بازميداشتم « 9 » چشم باز كرد و گفت كيست اين ، چندين سالست تا « 10 » در آرزوى [ اين ] چنين وقتى بودم « 11 »
هامش
( 1 ) - مب : بر همه عرض كرد پس سر بازنهاد و جان بداد . قصهء شبلى را اينجا آورده است .
( 2 ) - مب : و حكايت كنند از خواهر بو على رودبارى كى .
( 3 ) - مب : بياراسته .
( 4 ) - مب : احمد بن نصر بود .
( 5 ) - مب : از حاضران او .
( 6 ) - متن عربى : قال بالفارسية بىحرمتى مكن .
( 7 ) - مب : جان مىداد .
( 8 ) - مب : گرد آمده .
( 9 ) - مب : همىراندم .
( 10 ) - مب : اين كيست كى من چندينگاه .
( 11 ) - مب : بودهام .