سفر ، از طرابلس « 1 » روزى چند رفتيم هيچيز نخورديم [ و نيافتيم ] كدوئى ديدم بر راه [ افكنده ] برگرفتم و همىخوردم « 2 » شيخ باز من « 3 » نگريست هيچيز « 4 » نگفت دانستم كه ازان كراهيت داشت « 5 » ، بينداختم [ آن را « 6 » ] پس پنج دينار فتوح بود ما را اندر ديهى شديم . گفتم مگر « 7 » چيزى خرد [ و خود بگذشت و « 6 » ] نخريد پس مرا گفت مگر گويى كه مىرفتيم و هيچ نخريد و نخورديم « 8 » هم اكنون بيهوديّه مىرسيم « 9 » ديهى است بر راه و آنجا مردى است صاحب عيال [ چون « 6 » ] آنجا رسيم بما مشغول گردد اين دينار « 10 » بوى دهيم تا بر ما و عيال خويش نفقه كند [ چون ] بدان ديه رسيديم دينارها بوى « 11 » داديم ، نفقه كرد چون از [ آن « 6 » ] ديه بيرون شديم مرا گفت يا ابا الحسن چون « 12 » خواهى كرد گفتم با تو بروم « 13 » گفت تو مرا بكدوئى خيانت [ كنى « 14 » ] و [ با من صحبت خواهى كرد « 6 » و ] صحبت من نخواست [ و برفت ] .
هامش
( 1 ) - مب : در سفر طرابلس .
( 2 ) - مب : و در خوردن ايستادم .
( 3 ) - مب : با من .
( 4 ) - مب : هيچ .
( 5 ) - مب : خطا كردم . اصل : مطابق متن عربى است .
( 6 ) - مب : ندارد .
( 7 ) - مب : و گمان بردم كى .
( 8 ) - اصل : گفتم مگر گويد گرسنه مىرويم و چيزى بخرد .
( 9 ) - مب : هم اكنون بدانك .
( 10 ) - مب : شود اين زر .
( 11 ) - مب : زر فرا وى .
( 12 ) - مب : چى .
( 13 ) - مب : بيايم .
( 14 ) - مب : كردى .