كردى « 1 » ، وى اندر زمين نگريست ، هرچه سنگ ريزه بود همه گوهر شد شاگردانرا گفت آنكس كه او را اين دهند مال يعقوب چه حاجت باشد او را « 2 » .
صالح المرّى « 3 » بسيار گفتى هركه پيوسته درى « 4 » كوبد زود بود « 5 » كه [ آن را « 6 » ] بازگشايند [ رابعه گفت تا كى گوئى اين در بسته است باز خواهند گشاد كى بسته بود « 6 » ] صالح گفت پيرى جاهل و زنى دانا « 7 » .
سرى گويد در پيش معروف كرخى بودم « 8 » ، مردى برخاست و گفت يا با محفوظ دعا كن كه كيسهء از من دزديدهاند ، هزار دينار « 9 » تا خداى تعالى بازدهد مرد خاموش شد آنگاه معاودت كرد ، و خاموش شد ، سديگربار معاودت كرد « 10 » معروف گفت چه گويم با خداى عزّ و جلّ گويم آنچه از پيغمبران و اصفياء خويش بازداشتى بازوده « 11 » مرد گفت [ آخر ] دعا كن معروف گفت يا رب هرچه او را به باشد تو او را بده « 12 » .
هامش
( 1 ) - مب : چرا قبول نكردى و بر درويشان تفرقه نكردى .
( 2 ) - مب : سهل گفت نگه در زمين كنيد چندانك زمين بود همه سنگ جواهر شد گفت آن را كى با خداى تعالى حال چنين بود بمال يعقوب ليث چه كند . اصل : مطابق متن عربى است .
( 3 ) - مب : مرى .
( 4 ) - مب : هر كى در وى .
( 5 ) - مب : باشد .
( 6 ) - مب : ندارد .
( 7 ) - مب : زنى عالمه و مردى جاهل .
( 8 ) - مب : شدم .
( 9 ) - مب : از آن من هزار دينار در وى بدزديدند .
( 10 ) - مب : معروف تغافل زد دو سه بار بازگفت . اصل : مطابق متن عربى است .
( 11 ) - مب : چه كنم فرا خداى گويم آنچ از انبيا و اصفيا بازگرفتى به دو ده .
( 12 ) - مب : هرچ ويرا بهتر باشد به دو ده .