و گوسفندان دارد و دل وى باز آن است « 1 » و من دعاء بندهء مستجاب نكنم كه دل وى به جائى ديگر باشد . موسى بدان مرد گفت مرد بدل « 2 » با خداى [ تعالى « 3 » ] گشت حاجت وى روا شد .
[ امام « 3 » ] جعفر صادق را [ عليه السّلام « 3 » ] گفتند چونست كه دعا ميكنيم و اجابت نمىآيد « 4 » گفت زيرا كه ميخوانيد و او را « 5 » نمىدانيد .
از استاد ابو على [ دقّاق ] شنيدم كه [ گفت ] يعقوب ليث را علّتى رسيد كه طبيبان در آن ، همه درماندند « 6 » و او را گفتند در ولايت تو نيك مردى است ، او را سهل [ بن ] عبد اللّه خوانند « 7 » اگر او ترا دعا كند اميد آن بود كه خداى تعالى ترا عافيت « 8 » دهد سهل را حاضر كردند [ ويرا ] گفت مرا دعا كن [ سهل ] گفت دعا چون كنم ترا و اندر زندان تو مظلومانند هركه در زندان تو است همه رها كن ، همه رها كرد « 9 » . سهل گفت [ يا رب چنانك « 3 » ] ذلّ معصيت او را « 10 » بنمودى عزّ طاعت ويرا « 11 » بنماى و ويرا [ ازين رنج « 3 » ] فرج فرست ، در وقت شفا پديد آمد مالى بر سهل عرضه كردند نپذيرفت « 12 » . گفتند اگر فرا پذيرفتى و همه بدرويشان نفقه
هامش
( 1 ) - مب : و دلش با گوسفندان خويش مشغول است .
( 2 ) - مب : بگفت باخلاص دل .
( 3 ) - مب : ندارد .
( 4 ) - مب : نمىيابيم .
( 5 ) - مب : كسى را مىخوانيد كى او را .
( 6 ) - مب : بديد آمد كى اطبا از آن عاجز شدند .
( 7 ) - مب : گويند .
( 8 ) - مب : شفا .
( 9 ) - مب : بفرماى تا هر كى در زنداناند همه را رها كنند بفرمود تا چنان كردند .
( 10 ) - مب : ذل معصيتش .
( 11 ) - مب : عز طاعتش .
( 12 ) - مب : قبول نكرد .