كه فرمان يافت « 1 » [ پس آنگاه قصد ابو عثمان كردم چون اندر پيش وى شدم پيش من بازآمد و مرا بنشاند پس فرغانى با وى بيستاد ، و حاجت خواست تا ستوربانى وى كند و اين خدمت بوى داد و بر آن مىبود تا آنگاه كه شيخ ابو عثمان فرمان يافت « 2 » ] .
خير النسّاج گويد « 3 » اندر خانه بودم ، اندر دلم افتاد « 4 » كه جنيد بر در [ سراى « 2 » ] است آن خاطر از دلم بيرون كردم . ديگر راه همان خاطر بازآمد ، سديگربار همچنان بود ، « 5 » بيرون شدم ، جنيد را ديدم [ بر در سراى « 2 » ] [ مرا ] گفت چرا بخاطر اوّل [ بيرون « 2 » ] نيامدى .
[ محمّد بن الحسن البسطامى گويد اندر نزديك ابو عثمان مغربى شدم ، با خويشتن گفتم مگر آرزو خواهد ابو عثمان گفت بسنده نيست اينكه مىبستانم از ايشان كه ميخواهند كه از ايشان سؤال كنم « 2 » ] .
كسى از درويشان گويد ببغداد بودم ، اندر دلم افتاد « 6 » كه مرتعش پانجده درم مىآرد مرا تا ركوه خرم بدان و رسنى و نعلينى « 7 » و اندر باديه شوم گفت يكى در بزد فرا شدم « 8 » مرتعش را ديدم خرقهء بدست « 9 » گفت بگير گفتم [ اى سيّدى ]
هامش
( 1 ) - مب : فرغانى گويد با فرغانه شدم و مادر را ملازمت كردم تا بمرد .
( 2 ) - مب : ندارد .
( 3 ) - خير نساج گفت .
( 4 ) - مب : بدلم درآمد .
( 5 ) - مب : دو بار و سه بار اين خاطر درآمد .
( 6 ) - مب : بدلم درآمد .
( 7 ) - مب : مرا پانزده درم سيم آرد تا ركوه و حبل نعلين خرم . بمتن عربى نزديكتر است .
( 8 ) - مب : كسى در بكوفت در بازكردم .
( 9 ) - مب : خرقهء چيزى در وى بسته . متن عربى : معه خريقة : خرقگكى با وى .