حلال پيش او بردندى « 1 » دست [ من ] بدان رسيدى [ و بخوردى و چون شبهتى اندر آن بودى دست وى بدان نرسيدى و نگرفتى « 2 » ] .
ابراهيم [ خوّاص ] گفت « 3 » اندر باديه شدم ، مرا رنج بسيار « 4 » رسيد ، چون بمكّه رسيدم عجبى « 5 » به من اندر آمد ، پيرزنى مرا آواز داد كه « 6 » يا ابراهيم من با تو بهم بودم اندر « 7 » باديه [ و با تو ] هيچ نگفتم تا سرّ تو مشغول نگردد ، اين وسواس از سرّ خويش بيرون گذار « 8 » .
حكايت كنند كه فرغانى هر سال حج كردى « 9 » و بنشابور بگذشتى « 10 » و بپيش ابو عثمان نرفتى « 11 » ، يك بار نزديك ابو عثمان [ حيرى « 2 » ] شد سلام كرد و جواب [ وى « 2 » باز ] نداد [ گفت « 2 » ] با خويشتن گفتم « 12 » مسلمانى نزديك او شود « 13 » و سلام كند و جواب سلام او ندهد « 14 » ، ابو عثمان گفت حجّ چنين كنند ، مادر بگذارند و ويرا خشنو ناكرده « 15 » ، گفت باز فرغانه آمدم و مىبودم نزديك مادر تا آنگاه
هامش
( 1 ) - مب : هر كى طعام حلال بنزديك من آوردندى .
( 2 ) - مب : ندارد .
( 3 ) - مب : گويد .
( 4 ) - مب : شدتى .
( 5 ) - مب : چيزى از عجب . بمتن عربى نزديكتر است .
( 6 ) - مب : گفت .
( 7 ) - مب : درين .
( 8 ) - مب : از خويشتن بيرون بر .
( 9 ) - مب : هر سالى به حج شدى .
( 10 ) - مب : گذر كردى .
( 11 ) - مب : و هرگز پيش شيخ بو عثمن حيرى نشدى .
( 12 ) - مب : با خويش گفت . اصل : مطابق متن عربى است .
( 13 ) - مب : پيش وى آيد .
( 14 ) - مب : باز ندهد .
( 15 ) - مب : چنين كسى به حج شود و مادر را بگذارد از وى ناخشنود .